سایه‌های مفرغی
پنجره را خواب دیده‌ای! تمام تن این دیوار از سنگ است 
لینک دوستان
لینک های ویژه

بنیانگذار و اولین سردبیر روزنامه ایران:

با شرایط موجود، روزنامه‌نگاری حرفه‌ای معنی پیدا نمی‌کند*

مجید رضائیان بنیانگذار و اولین سردبیر روزنامه ایران است. او علاوه بر تألیفات مختلف از جمله کتاب تیتر نویسی، در جشنواره‌های مختلف استانی به عنوان داور یا رئیس هیئت داوران حضور داشته است.

گفت‌وگوی نشریه چهل کلید با این مدرس ارتباطات بیشتر درباره مسائل ریشه‌‌ای و ساختاری مطبوعات محلی بود. وی می‌‌گوید در ساختار مطبوعات دو رکن مهم وجود دارد. رکن اول اسپانسری و مدیریتی، و دیگری سردبیری و محتوایی است. به اعتقاد رضائیان در مطبوعات محلی هر دوی این ارکان مخدوش شده است.

وی یکی از مسائل و دغدغه‌های اصلی مطبوعات محلی را مشکلات مالی این نشریات می‌داند و می‌گوید: در مطبوعات محلی سرمایه‌ای می‌آید که فقط هزینه کاغذ و لیتوگرافی را پاسخگوست، به‌علاوه سه نفر نیرو که به آن‌ها حقوق نمی‌دهند و می‌گویند خودت را از پورسانت آگهی‌ها تأمین کن. مشخص است که دیگر جایی برای کار حرفه‌ای نمی‌ماند. لذا باید کسی در کار مطبوعات سرمایه‌گذاری کند که از ساختار رسانه آگاه است و برای نشریه نقشه راه دارد.

*یکی از اصلی­‌ترین مشکلاتی که مطبوعات محلی کشور با آن مواجهند عدم توانایی آن‌ها در پرداخت حقوق و مزایای مناسب به اعضای تحریریه است. همین امر یکی از دلایل عدم بازگشت فارغ التحصیلان رشته ­های ارتباطات به شهرهایشان است. آیا توسعه کمی مطبوعات بدون توجه به ظرفیت­ های اقتصادی مناطق مختلف کشور می ­تواند یکی از دلایل ناکارآمدی این مطبوعات باشد؟

اولین قاعده برای اینکه یک نشریه روی پای خود بایستد، استقلال مالی است. استقلال مالی پیش از آنکه محقق شود، ساختار نشریه مورد توجه است. در ساختار دو رکن مهم داریم: رکن اول اسپانسری و مدیریتی، و دیگری سردبیری و محتوایی است. در مطبوعات محلی هر دوی این ارکان مخدوش است. رکن مدیریتی به این دلیل مخدوش است که انگار برای کسانی که مجوز می‌گیرند فضیلت است که از رسانه سر در نیاورند، و این مشکل‌ساز است. این افراد حداقلی را از نظر مالی برای کار اختصاص می‌دهند و می‌خواهند بقیه هزینه‌ها را با آگهی‌ها پوشش دهند و همین است که خبرها تبدیل به آگهی می ­شوند، تیترها فروخته می‌شود و دیگر در آن نشریه جایی برای روزنامه‌نگار حرفه‌ای باقی نمی ­ماند. وقتی این اتفاق در بالا می‌افتد، رکن دوم که سردبیری و محتوایی است تحت تأثیر آن واقع می‌شود. نمی‌شود نشریه ­ای داشت که رکن اول آن مخدوش و رکن دوم درست باشد. اگر به افرادی مجوز دهیم که سرمایه، صلاحیت و توانایی این کار را دارند؛ آنگاه فاکتور دوم که شامل تحریریه و سردبیری تحت تأثیر آن حرفه‌ای می شوند. اما در مطبوعات محلی سرمایه‌ای می‌آید که فقط هزینه کاغذ و لیتوگرافی را پاسخگوست به‌علاوه سه نفر نیرو که به آن‌ها حقوق نمی‌دهند و می‌گویند خودت را از پورسانت آگهی­ ها تأمین کن. مشخص است که دیگر جایی برای کار حرفه‌ای نمی‌ماند. باید کسی در کار مطبوعات سرمایه‌گذاری کند که از ساختار رسانه آگاه است و برای نشریه نقشه راه دارد.

 *آیا نبود منابع نظری متعدد و جدی درباره مطبوعات محلی نشان از بی‌توجهی کارشناسان ارتباطات به این حوزه ندارد؟

منکر این نیستم که مغفول مانده، حتماً این طور است. اما یادمان باشد وقتی چیزی می‌خواهد به یک کتاب تبدیل شود باید پشتوانه‌اش پژوهشی باشد که خود از دل سمینارهای آسیب شناسی، حرفه‌ای و کاربردی بیرون آمده است. باید کسانی که در این زمینه کار کرده ­اند در قالب سمیناری با موضوعات تخصصی بحث کنند و برای آن مقالاتی تهیه و ارائه شود. زمانی‌که مقالات ارائه و نقد شد آن وقت تبدیل به یک کتاب جامع، حرفه‌ای و کاربردی می‌شود. ما باید این کار را انجام دهیم و مطبوعات استانی را در رشته ­های مختلف نقد کنیم. همه برای مطبوعات استانی تعریف داریم اما باید تدوین جامعی از آن ارائه شود، به ­نظر من باید در قالب یک کنفرانس تخصصی با زیرمجموعه‌های مشخص این کار انجام شود و دبیرخانه مقالات برگزیده را در قالب کتاب ارائه کند.

*شما جزو کسانی هستید که هم سابقه تدریس آکادمیک دارید و هم در تحریریه کار کرده‌اید. به‌نظر شما کسانی که منکر کارکرد دانش نظری می‌شوند؛ آیا از ضعف خود در این زمینه خبر نمی‌دهند؟

این تقسیم‌بندی یا مقابل هم قرار دادن این دو شاید زیاد به صلاح نباشد و ما را به نتیجه نرساند. اساساً روزنامه‌نگاری مگر تئوریک است که اگر کسی گفت تجربی، در مقابل آن قرار بگیرد؟ روزنامه‌نگاری هیچ وجه تئوریکی ندارد. روزنامه‌نگاری دانش، نظریه‌‌ها و یافته‌‌های خود را از دل کار تجربی و علمی به دست می‌آورد؛ چون روزنامه‌نگاری میدانی و تجربی است. اصولاً رشته‌‌هایی که فنی‌ترند حتی در هنگام تدریس هم باید کار عملی انجام دهند. پس این دو را نمی‌توان اینگونه مقابل هم قرار داد. اما سوال شما ممکن است این وجه را داشته باشد که بعضی‌ها می‌آیند در قالب اینکه دارند کار تجربی می‌کنند، علم روزنامه‌نگاری را - با همین شرایطی که هست – نمی‌‌دانند. معتقدم این برمی‌گردد به اینکه رسانه‌‌ها، روزنامه‌نگاری و روزنامه‌نگاران ما استانداردسازی نشده‌‌اند و در خصوص روزنامه‌نگاران ما رده بندی صورت نگرفته است. زمانی که روزنامه ­نگاری ما استاندارد شد طبیعی است که روزنامه‌نگاری رده‌بندی شده ناشی از رسانه و روزنامه رده‌بندی شده برای استان، محله و منطقه تعریف پیدا می‌کند و یکی از شاخص‌های آن علم روزنامه‌نگاری می‌شود. علم هم آن نیست که فرد فقط سر کلاس باشد و کار تجربی نکرده باشد، باید کار تجربی هم انجام شود. این طرف قضیه را هم ببینیم، چرا از بین این همه فارغ‌التحصیل دانشگاه کمتر کسی روزنامه‌نگار می‌شود؟ چرا کسی از دانشگاه روزنامه‌نگار بیرون نمی‌آید؟

به اعتقاد من متون آموزشی و روش آموزش باید بهبود پیدا کند و این رویکرد حاکم شود که مدرس این رشته خودش کار روزنامه ­نگاری کرده باشد. استاد باید خودش مجسمه روزنامه نگاری عینی باشد و این کار را بلد باشد. این اتفاقی است که در همه دانشکده‌های روزنامه‌نگاری دنیا می‌افتد و در برخی کشورها رسانه‌­ها و موسسات رسانه‌ای اسپانسر آموزشی و علمی برای دانشگاه‌ها هستند و دانشجویان در رسانه هم آموزش می‌بینند.

*از سویی کمک‌های دولت به مطبوعات باعث وابستگی به نهاد قدرت می‌شود و ناخودآگاه مانع انجام درست وظیفه آن‌هاست؛ از سویی دیگر اگر کمک‌های دولتی قطع شود بسیاری از مطبوعات محلی قادر به ادامه فعالیت خود نیستند. راه حل را در چه می‌دانید؟

این برمی‌گردد به سوال اول. وضعیت الآن همین است که می‌‌گویید. در این شرایط تکلیف چیست؟ این مطبوعاتی که وجود ندارد، اگر کمک نگیرند نمی‌توانند ادامه حیات دهند. این نیست که کمک دولت را نادیده بگیریم بلکه می‌گوییم این کمک‌ها مشکل را ساختاری حل نمی‌کند. الآن صورت مسئله این نیست که از دولت کمک بگیرند یا نه. اگر از دولت هم کمک بگیرند، مگر هزینه‌های آنان تأمین می‌شود؟ این موضوع باید ساختاری حل شود. اگر از دل یک کنفرانس علمی خوب یک کار پژوهشی مدون بیرون بیاید و اجرایی شود. با نقشه راه، این مسائل ظرف چهار سال حل می‌شود. در کلان شهرهای ما حتی در طول یک سال این مشکل برطرف می‌شود چون ظرفیت های بالایی دارند منتها یا بلد نیستند این کار را انجام دهند یا افرادی که برای این کار ساخته شده‌اند به میدان نمی‌آیند. این باشگاه‌های ورزشی که وجود دارند چرا یک روزنامه ورزشی استانی نداشته باشند؟ قرار نیست که تیراژ آن 400 هزار نسخه باشد. در همان محیط و با همان قاعده خودش منتشر می‌شود. هم منعکس می‌شود، هم بازتاب دارد، هم خوانده می‌شود، فروش می‌رود و آگهی هم دارد. ظرفیت‌های این­چنینی در کلان‌شهرها وجود دارد، در شهرهای کوچک هم به شکل دیگری می‌توان مشکل را برطرف کرد. وقتی رسانه دست اهلش باشد و قدرت پشت آن باشد خیلی‌ها حاضرند که بیایند. سیاست و مانیفست رسانه در همه جای دنیا تعریف دارد و این مشکل باید ساختاری حل شود. اگر این گونه شود، دیگر خبرنگار آلوده به آگهی نمی‌شود یا اینکه روابط‌عمومی او را تحقیر کند، از کنفرانس خبری آن‌ها را بیرون کنند و به آن‌ها توهین کنند. دیگر روابط عمومی تلفن نمی‌زند که این خبر را با همین تیتری که من می‌گویم کار کن. با این شرایط خبرنگار هویتی ندارد، اگر مشکلات به شکل اساسی و ساختاری حل شود مانیفست و هویت پیدا می‌کند و می‌تواند در برابر مخالفین خود بایستد. گفتمان‌های مختلف باید بتوانند حرف بزنند.

 *آیا حس نمی‌شود که در کشور با خلأ یک سازمان و یک قانون مشخص که بتواند خبرنگاری را در شکل حرفه‌ای آن تعریف کند، مواجهیم؟

در صحبت اشاره کردم رسانه‌ها باید استانداردسازی شوند. این حرف را در اوایل دهه هشتاد مطرح کردم، الآن هم حرفم همان است. رسانه‌‌های ما باید استاندارد شوند، استاندارد هم قاعده دارد که یکی از آن آموزش نیروی انسانی و به کارگیری نیروی حرفه‌ای است. گاهی کسانی که برای مصاحبه تماس می‌گیرند مبنایی‌ترین تعاریف را در حوزه ارتباطات و روزنامه‌نگاری نمی‌دانند. در حوزه‌های دیگر هم همین طور است و این نوع کار کردن در روزنامه‌نگاری استانی جواب نمی دهد. این جزو قواعد قطعی است که باید به آن پایبند بود.

*در رابطه با تشکل‌های صنفی چه؟

تأکید کردم که باید استاندارد سازی شود. اما آنجایی که باید باشد فقط انجمن تعریف شده روزنامه‌نگاران است که حرفه‌ای‌ها در آن حرف اول را بزنند و نه نیروهای سیاسی و نیروهای غیرحرفه‌ای.

*اخیراً انجمن سراسری مطبوعات محلی کشور اعلام موجودیت کرده است. این نیز خود آسیبی است که برای مطبوعات محلی هم در مرکز تشکلی صنفی ایجاد شود. آیا داشتن انجمن‌های صنفی استانی که خارج از بدنه دولت یا حداقل خارج از چارچوب اداره ارشاد فعالیت کنند؛ راهکار بهتری نیست؟

من آن‌ها را نمی‌شناسم اما اصول حرفه‌ای را می‌گویم. اصول حرفه‌ای این تشکل‌ها این است که معمولاً از استان‌ها شروع می‌ شود. این‌ها یک مجمع عمومی تشکیل می‌دهند و انتخابات برگزار می‌کنند و هیئت مدیره نهایی برای آن تشکیل می‌شود. در آن صورت می‌توان آن را انجمن مطبوعات محلی کل کشور نامید. اگر به این شکل و از پایین به بالا باشد، پسندیده است.

 *پس شما راهکار اصلی را برای حل مشکلات مطبوعات محلی، رفع نواقص ساختاری و البته لزوم ورود حرفه‌ای‌ها می‌دانید؟

ساختار پیش از همه قرار می‌گیرد. وقتی آن را اصلاح کنید استقلال در ابعاد مختلف حرفه‌ای، مالی و سیاسی حاصل می‌شود. این انتظاری حداقلی است که حاصل می‌شود. بعد از آن باید سراغ آموزش رفت و به نیروهایی که حرفه‌ای هستند، آموزش تخصصی ارائه داد. جایی هم که نیروی انسانی حرفه‌ای نیست، باید چنین نیروهایی تربیت شود. این آموزش فقط تحریریه نیست و شامل آموزش هنری، محتوایی (در همه ابعاد)، بازاریابی، توزیع، چگونگی ارتباط در وب 1 و 2، و حوزه‌های دیگر می‌شود. این گونه است که نشریه تبدیل به یک قدرت می ­شود و خیلی مؤثر خواهد بود. ما سرنا را از سر گشاد می‌زنیم.

چیزی که در استان‌ها جایش خالی است و در عین حال خیلی خوب جواب می‌دهد نشریات تخصصی استانی است. نشریات تخصصی در حوزه کشاورزی و صنعت یا فرضاً یک نشریه فرهنگی که موضوعات اجتماعی و مسائل سبک زندگی که در آن مطرح می‌شود مورد نیاز آنجا باشد مثل: غذا، پوشش، مفاخر، ادبیات و زبان آن محل خاص. این زمینه‌ها وجود دارد اما اصلاً کسی به این مسائل ورود پیدا نکرده است. این‌ها مواردی است که باید در یک کنفرانس علمی و به شکل کاربردی بحث شود نه اینکه کسی بیاید راجع به مطبوعات محلی اظهار نظر کند.

* همشهری‌آنلاین(چهارشنبه 8 بهمن 93):

منبع اصلی: اولین شماره نشریه چهل کلید 

[ پنجشنبه 9 بهمن1393 ] [ 12:42 ] [ تاج‌مهر ]

«حرف‌ها گاهی گلوله‌اند!»

 

چطور بگویم!

حرف‌ها،

گاهی گلوله‌اند؛

شلیک می‌شوند

زخم می‌زنند

سوراخ می‌کنند

و می‌کُشند!

 

به خاطر بسپار!

گلوله‌های شلیک‌شده

دیگر به خشاب برنمی‌گردند!

 

«28 روز پس از پاییز 93» 

[ پنجشنبه 9 بهمن1393 ] [ 8:9 ] [ تاج‌مهر ]

«آلزایمر»

 

فرقی نمی‌کند

پشت سرت

شکوه از دست رفته‌ای باشد

یا روزگارِ تلخ‌تر از زهری.

ما عزادارِ آنچه از دست رفته‌ایم.

با این همه

این روزها، انگار

آلزایمر

بهترین درد-داروست!

باید از جای دیگری آغاز شویم؛

جایی همین نزدیکی.

 

«38 روز پس از پاییز 93»

[ چهارشنبه 8 بهمن1393 ] [ 8:9 ] [ تاج‌مهر ]

«ویروس‌های لعنتی»

 

خاطراتِ خوبِ گذشته

از دست رفته‌اند و

نمی‌توان بازشان یافت

ویروس‌های لعنتی

کارِ خودشان را کرده‌اند

با ریسِت کردن و

«بازگشت به تنظیمات اولیه» هم

چیزی عوض نمی‌شود

این سیستمِ معیوب

فُرمت‌لازم است!

 

«37 روز پس از پاییز 93»

[ سه شنبه 7 بهمن1393 ] [ 7:48 ] [ تاج‌مهر ]

«سیاهی‌های دنیا»

 

برای شاعری که دستش

از واژه کوتاه است،

سیاهی‌های دنیا

کم نیست؛

کم‌کم کم آورده‌ام، شیدا!

ببخش اگر نمی‌توانم

برای سیاهی چشم‌هایت

شعر تازه‌ای بگویم!

 

«36 روز پس از پاییز 93»

[ دوشنبه 6 بهمن1393 ] [ 7:24 ] [ تاج‌مهر ]

[ یکشنبه 5 بهمن1393 ] [ 18:36 ] [ تاج‌مهر ]

«حالا چه وقت خوابیدن است!»

 

هستی هنوز،

وقتی

چراغ‌های شهر

روشن‌اند و خیابان‌ها

هنوز

دست به دست هم می‌دهند

تا تو را از جایی و

مرا از جایی دیگر

به هم برسانند.

هستی هنوز و

این تکه‌سنگ هم

چیزی را ثابت نمی‌کند،

وقتی که باد

ابرها را

شکل تو درمی‌آورد!

 

«35 روز پس از پاییز 93»

[ یکشنبه 5 بهمن1393 ] [ 7:38 ] [ تاج‌مهر ]

«عصر بعد از دوئل»

 

برو!

با کسی که دوست‌تَرَش داری

و ترجیح‌اش می‌دهی به من

برو، خیالت آسوده؛

نه آسمان به زمین می‌آید

نه قبله، کج!

هیچ اتفاقی نمی‌افتد

فوقِ فوق‌اش چند وقتی

عمیق‌تر از همیشه

کام می‌گیرم از سیگارهایم

یا مثل هنرپیشه‌های عاشقِ فیلم‌های درِپیتی

با مُشت و لگد

به جانِ همه چیز اتاق می‌افتم

همین، و دیگر هیچ!

زندگی ادامه خواهد داشت

به خاطر داشته باش که تنها

در فیلم‌های سیاه و سفید قدیمی است

که دو مرد

بر سر تصاحب یک دختر

تن به دوئل می‌دهند.

عزیزم!

ما آدم‌های متمدنی هستیم!

 

«34 روز پس از پاییز 93»

 

 

[ شنبه 4 بهمن1393 ] [ 8:11 ] [ تاج‌مهر ]

خداحافظی با مطبوعات متملق لرستان

حالیا مصلحت وقت در آن می‌بینم

که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم*

اینجانب "کرم‌رضا دریکوندی" معروف به "تاج‌مهر" امروز در این محیط اعلام می‌کنم که فعالیتم را از چند ماه قبل در مطبوعات لرستان متوقف کرده‌ام و از این تاریخ به بعد نیز هیچ گونه فعالیتی در مطبوعات این استان نخواهم داشت. بنابراین اگر مطلبی با نام اینجانب منتشر شود، از دو حالت خارج نیست: یا جعلی است و مربوط به من نیست، یا مربوط به گذشته است و طبیعی است که راضی به انتشار آن در زمان حال یا آینده در هیچ نشریه‌ای نیستم و نخواهم بود. از آنجا که به هر حال به نوشتن عادت کرده‌ام، ممکن است گاهی از سر تفنن مطلبی بنویسم که البته با هدف انتشار در مطبوعات لرستان نخواهد بود و مسئولیت انتشارش را جز در صفحات مجازی متعلق به خودم نخواهم پذیرفت.

واقعیت این است که عمر روزنامه‌نگاری حرفه‌ای در لرستان به سر آمده و هیچ کدام از فعالان این عرصه نمی‌توانند مدعی فعالیت حرفه‌ای و البته سالم باشند و معدود کسانی هم که چنین هدفی دارند، به هیچ وجه شرایط موجود این اجازه را به آن‌ها نخواهد داد؛ به همین راحتی. از چند سال پیش با هدف به حاشیه راندن مطبوعات و مطبوعاتی‌های سالم، دریچه‌ی صدور مجوز به شکل برنامه‌ریزی‌شده‌ای گشوده شد که نتیجه‌ی آن روی کار آمدن نشریات شخصی و خانوادگی است؛ به نحوی که بخش زیادی از صاحبان نشریات لرستان، یا نمایندگان اسبق و سابق و حال مجلس هستند، یا مدیران دولتی و البته بخش خصوصی که اهدافی کاملاً مشخص دنبال می‌نمایند. صد البته در چنین شرایطی به کار بردن عنوان "مطبوعات" و تعریف اهداف اصیل چنین تعبیری برای این طیف، نه درست است و نه به صلاح.

وقتی نشریات قرار است هزینه‌ی انتشارشان را از طریق درج آگهی‌رپرتاژهای دولتی ادارات به دست بیاورند، لازم است آن‌گونه باشند که اسپانسرهای‌شان می‌خواهند! و خانه از پای‌بست ویران است. البته همین نیست؛ کسانی که وارد این عرصه شده‌اند آن را ابزاری کرده‌اند برای زورگیری شخصی، باج‌خواهی و گشودن دریچه‌های ارتباطی برای نائل شدن به امورات شخصی: دریافت سفارش‌نامه‌ی انواع وام، شغل برای اطرافیان و... . و شگفتا که کَکِ هیچ کس هم نمی‌گزد و همه انگار به چنین رابطه‌ای که سود و منافع دو طرف (مطبوعاتی و مدیران و مسئولان) را تضمین می‌کند، راضی‌ترند.

کار به جایی رسیده که تازه‌به‌دوران رسیده‌های این عرصه، در خودشیرینی برای مدیران دولتی گوی سبقت را از همدیگر می‌ربایند و تن به هر کاری می‌دهند تا از این سرچشمه‌ی ناپاک، بی‌بهره نمانند و بذل و بخشش مدیران از کیسه‌ی بیت‌المال شامل حال‌شان شود. این حرامِ لذیذ آنقدر زیر دندان بعضی‌هایشان مزه کرده که حاضرند شکم همکار و هم‌صنف خودشان را که به هر دلیل موضعی بر علیه مدیران دولتی و عملکردشان گرفته، پاره کنند و سرخود هزار جور جوابیه در پاسخ به مطلبی که آن هم با هدف باج‌خواهی نگاشته شده، در نشریه‌ی خانوادگی خودشان(!) چاپ نمایند تا مبادا خاطر گرامی آن مدیر مکرم، مکدر شود.

این در حالی است که هر روز در گوشه‌ای از این استان توسعه‌نیافته اتفاقاتی رخ می‌دهد، بس تکان‌دهنده؛ آنچنان که برخی از آن‌ها می‌توانند بازتابی جهانی داشته باشند و ما به سادگی از کنارشان می‌گذریم و شب‌هنگام هم بی‌آنکه خیالی ناخوش آزارمان دهد، به خواب می‌رویم؛ به خواب می‌رویم بی‌آنکه دمی تصور کنیم: اگر آن کودکی که با نیش عقرب و صرفاً به خاطر نبود سِرُم پادزهر در بیمارستان پلدختر از پای درآمد، دلبند خودمان بود چه می‌کردیم؟ آیا به خودمان حق نمی‌دادیم زمین و زمان را به ناسزا بگیریم؟! آیا مرگ یک کودک آنقدر ارزش خبری نداشت که تیترِ یکِ نشریه‌ای باشد؟! [شرم‌مان باد].

 (http://delena.persianblog.ir/post/233/)

که اگر در مورد این کودک معصوم، مدیران مربوطه وادار به پاسخگویی می‌شدند، شاید آن پیرمردی که در بیمارستان(...) بستری بود، به دلایل نامعلوم از پنجره به پایین پرت نمی‌شد؛ که اگر ما روزنامه‌نگاران و خبرنگاران وظیفه‌مان را انجام می‌دادیم، در ادامه‌ی این بی‌مسئولیتی‌ها، شخصی از پرسنل همین بیمارستان(...) در شیفت شب، به خودش اجازه نمی‌داد به همراه یکی از بیماران تجاوز کند... [شرم‌مان باد].

نام این اتفاقات را تازگی‌ها همکاران من(!) "ماجراهای آگهی‌ساز" نام نهاده‌اند و آن عبارت از نوعی باج است که کاملاً باب شده است؛ سکوت رسانه‌ای از ما، یک صفحه آگهی دولتی از شما. البته در این مورد، ایراد تنها از همکاران من نیست؛ در شرایطی که جوانان شریف بسیاری بدون شغل، شانه‌های‌شان زیر بار زندگی خم شده، برخی آقازاده‌ها و نورچشمی‌های دیگر با سفارش این مدیر و آن نماینده، از معدود فرصت‌های شغلی استان استفاده می‌کنند و صد البته از هیچ اقدام خلاف عرفی هم رویگردان نیستند، چون می‌دانند پشتیبان دارند و جای دیگری به کار مشغول می‌شوند.   

شاید امروز لازمه‌ی فعالیت در این عرصه(مطبوعات)، کمی(!) بی‌تفاوتی، بی‌شرمی و چشم بستن بر واقعیت‌های تلخ اطراف باشد که صد البته از چو مَنی برنمی‌آید و از همین رو زحمت را کم می‌کنم. با این‌کار دست‌کم شرمسار خبرنگاران و روزنامه‌نگاران شریفی که تا پای جان بر چارچوب‌های اخلاقی حیطه‌ی فعالیت‌شان باقی مانده‌اند و می‌مانند، نخواهم بود. از یاد نبریم آن‌هایی را که به خاطر شرافت شخصیتی و صداقت کاری به دلیل پرداختن به واقعیت‌های تلخ جامعه به زندان افتاده‌اند و عمر نازنین‌شان آنجا سپری می‌شود. [شرم‌مان باد].

جناب آقای استاندار!

فقط با بررسی یک شماره از نشریاتی(بخوانید آگهی‌نامه‌هایی) که در حال حاضر در لرستان منتشر می‌شود، حتماً متوجه خواهید شد که حجم قابل‌توجهی از بودجه‌ی ادارات دولتیِ تحت امرِ حضرتعالی صرفِ چاپِ عکسِ مدیران در قالب رپرتاژآگهی‌هایی می‌شود که محتوایی یکسان دارند و البته هیچ مخاطبی وقت‌اش را پای مطالعه‌شان نمی‌گذارد.

جناب آقای استاندار! مگر وظیفه‌ی یک مدیر، انجام مسئولیت‌های محوله نیست؟ مگر برای انجام این مسئولیت حقوق نمی‌گیرد؟ پس چه ضرورتی دارد که بودجه‌ی بیت‌المال را صرف تهیه‌ی چنین گزارشاتی کند؟ آن هم در شرایطی که شما بهتر از من می‌دانید، به واسطه‌ی فشارهای اقتصادی ناشی از تحریم‌ها و افت شدید قیمت نفت، در حال تجربه‌ی شرایط تلخی هستیم که بیشتر از همیشه باید حساب دخل و خرج‌ها را داشته باشیم.

جناب آقای استاندار! چطور است که نهادی چون شهرداری که همواره از کمبود اعتبار برای سر و سامان دادن به امورات جزیی شهر می‌نالد، در سال میلیون‌ها تومان هزینه‌ی آگهی‌رپرتاژهای بی‌محتوا به نشریات درِپیتی می‌پردازد؟ یا اداره برق و...

جناب آقای استاندار! "تقسیم عادلانه آگهی‌ها و رپرتاژهای دولتی" میان نشریات، اصطلاحی است که در هیچ جای دیگری وجود ندارد و در واقع مواجب‌بگیر کردن نشریات است که آخر و عاقبت خوبی ندارد. دقت کرده‌اید همه‌ی نشریات استان تبدیل به روابط عمومی استانداری و سایر دستگاه‌های دولتی تحت امر شما شده‌اند؟ و شگفتا که در این مسیر از همدیگر پیشی می‌گیرند! اصلاً مگر یک اداره ارثِ پدرِ مدیرِ آن است که اینجور بریز و بپاشی برای خودش راه می‌اندازد؟ اگر راست می‌گوید از جیب خودش حاتم‌بخشی کند!

جناب آقای استاندار! از انفعال نشریات و همراهی‌شان با دولت و دولتیان خرسند نباشید که دیر یا زود زیانش را همه خواهیم دید.

جناب آقای مدیرکل ارشاد!

شما در لباسی هستید که مردم مقدس‌اش می‌دانند و هر شخص ملبس به آن را قابل احترام می‌دانند. بنابراین انتظار می‌رود حالا که به غلط و به هر دلیل، نشریات در مملکت ما آنگونه که باید آزاد نیستند و اداره‌ی مطبوع شما مسئول ساماندهی آن‌هاست؛ دست‌کم کاری کنید که در مسیری که در پیش گرفته‌اند، به روی همدیگر چنگ نکشند!

باور بفرمایید که با اجرای همان قوانین دست و پا شکسته و ناقصِ موجود هم حجم زیادی از مشکلات اساسی مطبوعات لرستان حل می‌شود. ورود فوج آموزش‌ندیده به عرصه‌ای که مشهور و معروف به آگاهی‌بخشی است، فاجعه‌ی بزرگی قلمداد می‌شود که نمی‌توان به سادگی از کنار آن گذشت.

جناب آقای مدیرکل اصلاح‌طلب!

اصلاح‌طلبی پیش از آنکه یک حزب یا جبهه باشد، یک فرایند است که همیشه و در همه‌ی شرایط می‌تواند و باید وجود داشته باشد. چه کسی است که با بهبود امور مشکل داشته باشد و از آن استقبال نکند؟ شما که منتسب به اصلاح‌طلبی هستید، دستی بجنبانید و کاری کنید، که فردا ممکن است برای هر کاری دیر باشد.

جناب آقای مدیرکل ارشاد!

به شما اطمینان می‌دهم اگر یک تست ساده‌ی خبرنویسی از اهالی مطبوعات لرستان به عمل بیاورید، در خوشبینانه‌ترین حالت ممکن تنها 10 درصد از این عزیزان از آن سربلند بیرون می‌آیند و دلیل این امر ورود آسان دلالان و بیکاران و علافان به این عرصه است، بدون کمترین اطلاع و آموزشی که شما متولی‌اش هستید.

جناب آقای مدیرکل!

عرصه‌ی مطبوعات استان به شدت نیازمند اصلاح اساسی است و اگر دیر بجنبید ممکن است اتفاقات ناخوشایند زیادی رخ دهد که دیگر قابل جبران نباشند.   

در پایان از همه‌ی کسانی که همواره با بنده لطف داشته‌اند (همکاران و مخاطبان) و پیوسته راهنمایی‌ها و آموزش‌هایشان را از من دریغ نکرده‌اند، قدردانی می‌کنم و از ساحت انگشت‌شمارانی که با شرافت قلم می‌زنند و کار می‌کنند بابت نوشته‌ و موضع‌ام پوزش می‌خواهم. باشد که همه به راه راست هدایت شویم.

*حافظ

«32 روز پس از پاییز 93»

[ پنجشنبه 2 بهمن1393 ] [ 8:15 ] [ تاج‌مهر ]

«پیراهن اکنون‌ات!»

 

فکرش را بکن

- همین حالا-

کسانی ناگزیر از ماندن

پشتِ میله‌های زندان‌اند

-حالا به هر دلیل-

و آرزوی‌شان شاید، تنها

قدم زدنِ آزادانه‌ای باشد

در خیابانی خلوت؛

همین کاری که تو حالا می‌کنی.

 

فکرش را بکن

- همین حالا-

کسانی افتاده بر تخت

کنجِ اتاقی

به آخر رسیده‌اند

و مرگ در چشمان‌شان

بی‌شرمانه می‌رقصد

اندوه‌شان، گذشته‌ای است

که بی‌هوا، از دست رفته است

و شاید "فرصتی دوباره"

همه‌ی آن چیزی باشد

که می‌خواهند و افسوس...

تو به اینجا نرسیده‌ای

و این فرصتِ بی‌بدیل

همچنان در اختیار توست.

 

فکرش را بکن

- درست همین حالا-

بی‌آنکه اندیشه‌ای از پیش

باشد

دستِ کسی به خونِ کسی دیگر

آغشته است؛

برگشتن به ساعتی پیش و

رفتن به راهی دیگر

همه‌ی آن چیزی است

که کُشته و کُشته‌شده را

به آرامش از دست‌رفته

بازمی‌گرداند و افسوس!

قطارِ زمان

- سوت‌کِشان-

از ایستگاه گذشته است.

 

فکرش را بکن

میان تو و دنیا

حصار و میله‌ای نیست

مرگ، از تو دور است و

خوابِ طناب

ندیده‌ای هرگز.

 

باور کن

حضور در پیراهنِ اکنونِ تو

آرزوی محالِ آدم‌های بسیاری است.

 

«31 روز پس از پاییز 93»

[ چهارشنبه 1 بهمن1393 ] [ 8:13 ] [ تاج‌مهر ]
.: Weblog Themes By Xskin :.

درباره وبلاگ

اول صدای پا می‌آید
صدای پا... پاهایی... پاهایی...
رِپ‌رِپه می‌شود؛ رِپ‌رِپه!
سایه‌هایی با صورت‌های پوشیده
هجوم می‌آورند داخل خانه
به خواهرم سیلی می‌زنند
مادرم از هوش می‌رود
همه چیز را به هم می‌ریزند
دنبال کتابی می‌گردند
که هرگز فرصت نوشتن‌اش را نداشته‌ام
و این کابوسِ پس از مرگ من است!
امکانات وب

kنشریه فرهنگی و اجتماعی مردم لر