«عاشق شدن به وقت پاییز»

 

عاشق‌ شده‌ام

آرام

آرام

آرام؛

مثل تولد آهسته‌ی روز

در گرگ و میش صبح؛

مثل زیبا شدن یک باغ

در پاییز.

کاش هرگز

هرگز

هرگز

زمستانی در پی نبود!

 

نهمین روز پاییز 93



تاريخ : چهارشنبه 9 مهر1393 | 7:46 | نویسنده : تاج‌مهر |

شهر کتاب خرم‌آباد برگزار می‌کنه:

داستان‌خوانی مشارکتی

قراره شهر کتاب خرم‌آباد جلسات داستان‌خوانی به صورت مشارکتی برگزار کنه. یعنی در واقع دوستانی که تمایل (و البته توانایی) دارن می‌تونن در زمان خوانش داستان به جای شخصیت‌های مختلف داستان حرف بزنن و به نوعی اجرا داشته باشن.

بنابراین دوستان عزیزی که علاقه و تمایل به همکاری در این حیطه رو دارن اعلام آمادگی کنن تا به زودی شرایط برگزاری اولین جلسه رو فراهم کنیم. (بعد از هماهنگی متن مربوطه برای آمادگی در اختیار عزیزان قرار می‌گیره).

ضمناً از اونجا که می‌خوایم در فواصل مشخص داستان‌خوانی، موسیقی تک‌نوازی (مرتبط با فضای داستان) هم داشته باشیم، می‌تونیم از هنرنمایی دوستان اهل موسیقی هم استفاده کنیم.

البته به مرور و در آینده نزدیک نمایشنامه‌خوانی هم خواهیم داشت.

در صورتی که پیشنهادی واسه بهتر شدن این برنامه دارین می‌تونین اعلام کنین تا در صورت موافقت مورد استفاده قرار بگیره! 



تاريخ : سه شنبه 8 مهر1393 | 7:51 | نویسنده : تاج‌مهر |

شعر بسیار زیبایی از هوشنگ رئوف بزرگ

که به نام متبرک عبدالرضا قاسمی نازنین سند خورده:

 

«برای مهربانم عبدالرضا قاسمی»

 

فقط یک شب

مهمان خانه‌ی ما بودی

مدت‌هاست

که رختخواب‌ها

دل سپرده‌اند

به حکایت‌های بالشی

که آن شب

زیر سر گذاشتی.

 

«جنون آب»/ «هوشنگ رئوف»/«انتشارات نصیرا»/ «چاپ اول»/ «92»



تاريخ : دوشنبه 7 مهر1393 | 7:33 | نویسنده : تاج‌مهر |

«کوه یا صخره!»

 

رودخانه‌های بسیاری

از خود گذشته‌اند

تا دریا، دریا بماند.

 

سنگ‌ها و صخره‌های بسیاری

از خود گذشته‌اند

تا کوه، کوه بماند.

 

درختان بسیاری

از خود گذشته‌اند

تا باغ، باغ بماند.

 

می‌بینی!

مادامی که من

برای خودم باشم و

تو، برای خودت؛

چشمه‌های راه یافته به مردابیم

صخره‌هایی که از هم می‌پاشند؛

تک‌درخت‌هایی که همواره

بیم افتادن‌شان هست!

 

ششمین روز پاییز 93



تاريخ : یکشنبه 6 مهر1393 | 7:59 | نویسنده : تاج‌مهر |

«خواب صدف»

 

سالیان دور

یا نزدیک

چیزی یا کسی را

از دست داده‌ام

بی‌آنکه به یاد بیاورم

داشتن‌اش را؛

مثل درختی دریا ندیده

در اعماق دره‌ای خشک

که نقش ماهی‌ها را

تنها در سنگواره‌ها دیده‌ست

اما، هر شب

خواب صدف می‌بیند!

 

پنجمین روز پاییز 93



تاريخ : شنبه 5 مهر1393 | 7:43 | نویسنده : تاج‌مهر |

«حَرای مقدس»

 

عنکبوتی،

در بی‌تحرکیِ آغوش‌ات،

تار تنیده،

تا کبوتران سینه‌ات

آرام گیرند.

حَرای مقدس من!

همین روزهاست

چونان رسولی از شرکْ گریخته

به دامان‌ات پناه برم.

 

تو که باشی

هیچ پیامبری

وحی را از آسمان انتظار نمی‌کشد!

 

تاریخ سرایش: 26 روز مانده به پاییز 93



تاريخ : پنجشنبه 27 شهریور1393 | 15:28 | نویسنده : تاج‌مهر |

«چند کوتاهِ »

 

1

ربط است

میان رفتن تو

با قد کشیدن این سیگار

لای انگشت‌هایم.

2

من ساده‌ام

و حتی گاهی احمق؛

مثل دُن‌کیشوت.

خوشحالم که بی‌رحمی آسیاب‌های بادی

در تو نیست!

3

ساعتی قدیمی

میان دیوارهای خانه‌ام

مُدام زنگ می‌زند؛

کسی انگار یادش رفته

مُرده است!

4

دنیای غریبی‌ست؛

تنها مرگ یک شاعر می‌تواند

کتاب‌های قفسه را

به هم بریزد!

5

پدرم

دست‌هایش خالی بود

من؛ دلم!

 

تاریخ سرایش: 25 روز مانده به پاییز 93

 

 



تاريخ : پنجشنبه 27 شهریور1393 | 15:26 | نویسنده : تاج‌مهر |

«شوق پرواز»

 

بالاخره پرواز کرد

خرگوشی که آرزویش

پرواز بود

و از فراز آسمان

حقارت دنیایش را دید؛

میان چنگال‌های سردِ عقابی

که او را به آشیانه‌اش

بر بالای بلندترین قله‌ها می‌بُرد!

 

تاریخ سرایش: 21 روز مانده تا پاییز 93



تاريخ : پنجشنبه 27 شهریور1393 | 15:24 | نویسنده : تاج‌مهر |

«ملکه»

 

مرغِ مگس‌خوار

بال‌بال می‌زند

هزار بار

تا شهدی از گُل بردارد.

 

مورچه

تا رسیدن به لانه

می‌بوید و می‌بوسد

دانه‌اش را هزار بار

 

نه مورچه‌ام، نه مرغ مگس‌خوار

شهد لب‌های تو اما

شیرین‌تر از گل و

دانه‌ی سفید دندان‌هایت

خیالِ محالِ مورچگان.

 

به این زنبور کارگر حق بده

ملکه‌اش تو باشی.

 

تاریخ سرایش: 20 روز مانده به پاییز 93



تاريخ : پنجشنبه 27 شهریور1393 | 15:23 | نویسنده : تاج‌مهر |

«قطار پنجِ عصر!»

 

شمال یا جنوب

شرق یا غرب؛

دل‌ات که با کسی نباشد

فرقی نمی‌کند کجای زمین

نفس می‌کشی

 

آسوده می‌توان رفت

وقتی در ایستگاه

باد

موهای کسی را

پشت سرت

آشفته نمی‌کند

 

سوتِ قطار

خواب کسی را

آشفته نخواهد کرد

شانه به شانه‌ی قطار

کسی در حال دویدن

به جا نخواهد ماند

 

دل‌ات که با کسی نباشد

انگار همه چیزت

در چمدانی‌ست

که با خود داری.

 

دل‌ات که با کسی نباشد

گلدان گُلی هستی

کوچک و سبک

صبح می‌توانی جایی باشی

شب؛ جایی دیگر

 

دل‌ات که با کسی نباشد

«آسمان هر کجا

حتماً همین رنگی‌ست»*

توده‌ابری هستی

که هر جا دل‌اش گرفت،

می‌بارد.

 

من اینچنین‌ام

و همیشه جا می‌مانم از

قطار پنجِ عصر.

 

*«ببینم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است»/ اخوان‌ثالث

 

تاریخ سرایش: 16 روز مانده به پاییز 93



تاريخ : پنجشنبه 27 شهریور1393 | 15:21 | نویسنده : تاج‌مهر |