X
تبلیغات
سایه‌های مفرغی

دو شعر از استاد شفیعی کدکنی

1

«بهار کبود»

 

ترا به سیر چمن گر دل و دماغ نمانْد

چه جای شِکوه! که اینجا بهار و باغ نمانْد

 

چنان شبانه سمومی برین کرانه گذشت

که از شقایق این باغ، غیر داغ نماند

 

بهانه ببین! که درین خانه دزد دیرین را

رهی به پیش به جز کشتن چراغ نمانْد

 

بگو به نوح که در کشتی تو از چه سبب

کبوتران همه رفتند و غیر زاغ نمانْد؟

 

ز داغ لاله‌عذاران، درین بهار کبود،

به باغ و راغ شدن را دل و دماغ نمانْد


2

«در قرائت معجمِ سِلفی»

 

خدایا چه کم گردد از جود تو

که بخشی به رادان و آزادگان

 

هزاران یک از آنچه بخشیده‌ای

به نابخردان و زنا زادگان

 

منبع: مجله بخارا/شماره98/ بهمن-اسفند 92 



تاريخ : دوشنبه 1 اردیبهشت1393 | 7:57 | نویسنده : تاج‌مهر |

سعدی شیرازی

 

جوانى سر از رأى مادر بتافت

دل دردمندش به آذر بتافت

 

چو بیچاره شد پیش‌اش آورد مهد

كه اى سُست مهر فراموش عهد

 

نه در مهد نیروى حال‌ات نبود

مگس راندن از خود مجال‌ات نبود؟

 

تو آنى كزان یك مگس رنجه‌اى

كه امروز سالار و سرپنجه‌اى

 

به حالى شوى باز در قعر گور

كه نتوانى از خویشتن دفع مور

 

دگر دیده چون برفروزد چراغ

چو كرم لحد خورد پیه دماغ؟

 

چه پوشیده چشمى ببینى كه راه

نداند همى وقت رفتن ز چاه

 

تو گر شكر كردى كه با دیده‌اى

وگرنه تو هم چشم پوشیده‌اى

 

پانوشت: همه‌ی 365 روز، روز مادر است و بس!



تاريخ : یکشنبه 31 فروردین1393 | 8:52 | نویسنده : تاج‌مهر |

پایان «صد سال تنهایی»

 

بالاخره تو هم به ایستگاه آخر رسیدی

بی‌آنکه قطار سوت بکشد!

اما چه خوب گفتی که:

«زندگی چیزی نیست که پشت سرگذاشته‌ایم

چیزی است که به یاد می‌آوریم»

ما تو را به یاد می‌آوریم

«آئورلیانو بوئندیا» را

«اورسولا»، «ماکوندو»

«رمدیوس خوشگله»

و «خونی که از پله‌ها بالا رفت».

اگرچه خودت

پیش از رسیدن به ایستگاه آخر

دیگر چیزی به خاطر نمی‌آوردی  و

مانند «زیبایی خفته»

چشم‌هایت را روی هم گذاشتی

تا «صد سال تنهایی»‌‌ات را

دوباره مرور کنی.

بدرود «گابو»!

 

 



تاريخ : شنبه 30 فروردین1393 | 8:6 | نویسنده : تاج‌مهر |

«به ریل‌ها بیندیش!»

 

تو خوابی

ریل‌ها عوض می‌شوند

قطار سوت می‌کشد

دستی تکان نمی‌دهند

مسافران خسته‌ی هم‌کوپه‌ات.

 

همیشه من هستم و

پِت‌پِت این چراغ

که مثل من نمی‌داند

                         برای چه

                         برای که...!

اصلاً به من چه که قطارها

راهشان را گم می‌کنند!


تنهایی بدْ دردی است

حق بده اگر گاهی

وسوسه‌ی خوابی کوتاه

به جانم بیفتد!

 

تنها وقتی قطار

از ریل خارج می‌شود

سوزن‌بان به یاد می‌آید!

 

158 روز مانده به پاییز 93



تاريخ : پنجشنبه 28 فروردین1393 | 7:49 | نویسنده : تاج‌مهر |

«جایی همین نزدیکی»

 

در شکل و شمایل ابرها

در رگ و رنگ برگ‌ها

در هیبت خاموش کوه‌ها

در آنچه هست و نیست

                              رخسار تو پیداست.

یقین دارم پیش از من

خدا عاشق‌ات بوده است.

 

159روز مانده به پاییز 93  



تاريخ : چهارشنبه 27 فروردین1393 | 8:7 | نویسنده : تاج‌مهر |

این یکی از بهترین دیالوگ‌هایی هست که تا حالا خوندم:

 

دون‌میکله: اسبی رو که زمین می‌خوره دیدی، خوان؟... با توام، خوان، دیدی؟

خوان: نه، میکله.

دون‌میکله: چی گفتی، خوان؟

خوان: نه، میکله.

دون‌میکله: باید ببینیش. باید اون وحشت و ترس زمین خوردن رو توی چشم‌های اون اسب ببینی... دیدی؟

خوان: نه، میکله.

دون‌میکله: اون اسب ممکنه دیگه هیچ ‌وقت از جاش بلند نشه. خوان، می‌دونی اسبی که زمین می‌خوره و دیگه نمی‌تونه از جاش بلند شه، چی کار می‌کنه؟

خوان: نه، میکله.

دون‌میکله: چی گفتی، خوان؟

خوان: نه، میکله.

دون‌میکله: اون اسب دیگه شیهه نمی‌کشه. نه این‌که دلش نخواد، خوان. شیهه نمی‌کشه چون می‌دونه با اولین شیهه‌ش، ترسه که به جون اسب‌های دیگه می‌افته... تو این رو می‌دونستی، خوان؟

خوان: نه، میکله.

دون‌میکله: چی گفتی، خوان؟

خوان: نه، میکله.

دون‌میکله: پس هنوز می‌تونی شیهه بکشی؟... می‌دونی اگه شیهه نکشی چی می‌شه، خوان؟

خوان: نه، میکله.

دون‌میکله: باید خلاص‌ات کرد، خوان. فقط برای این‌که اسب‌های دیگه نترسن... شیهه بکش، خوان. تا می‌تونی شیهه بکش...!

 

«رقص مادیان‌ها- بازخوانی نمایشنامه "یرما" اثر لورکا- محمد چرم‌شیر- نشر نی- چاپ اول1388»

 



تاريخ : سه شنبه 26 فروردین1393 | 7:52 | نویسنده : تاج‌مهر |

«دیلماج گریه»

 

می‌خواست زبان همه‌ی مردم دنیا را

                                            بیاموزد

سفرش را از همین جا

جایی که به آن تعلق داشت

                                    آغاز کرد؛

پیوسته رو به جایی که آفتاب

                                     طلوع می‌کرد،

تا وقتی که دوباره بعد از سال‌ها

                                      به خانه‌اش برگشت؛

به جایی که به آن تعلق داشت.

او به خوبی آموخته بود

به زبان همه‌ی مردم دنیا

                            گریه کند!

 

162 روز مانده به پاییز 93



تاريخ : یکشنبه 24 فروردین1393 | 8:46 | نویسنده : تاج‌مهر |

«هذیان‌های ساقه‌گلی در لیوان»

 

از یاد رفته‌ام

مثل ساقه‌ای حُسن‌یوسف

درون لیوانی آب

کنار پنجره‌ی خانه‌ای

که ساکنانش انگار

به مسافرتی طولانی رفته‌اند.

 

تو اگر برگردی

شاید بشود به گلدان و

تراسِ آفتابگیری فکر کرد

که به همه‌ی باغچه‌های شهر

اشراف دارد!

 

163 روز مانده به پاییز 93

 

 



تاريخ : شنبه 23 فروردین1393 | 7:17 | نویسنده : تاج‌مهر |

«مین»ها!

«جنگ»‌ها به ظاهر تمام می‌شود، اما مادامی که «مین‌»ها در زمین پنهان‌اند، مرگ همین حوالی پرسه می‌زند!

چند قطعه که انگار مثل مین منفجر می‌شوند:


1

همیشه نمی‌توان

«کاشتنی» را برداشت کرد؛

مثل «مینی» که پاهای پدرم را

درو کرد!

...


ادامه مطلب

تاريخ : پنجشنبه 21 فروردین1393 | 7:52 | نویسنده : تاج‌مهر |

«هم‌مسیر باد»

 

نوک انگشت اشاره‌ات را

با آب دهان خیس کن

و بالا بگیرش!

این روزها

مهم نیست حرفی برای گفتن

داشته، یا نداشته باشی

هم‌مسیر باد که باشی

پرچم‌ات به اهتزاز درمی‌آید!

 

166 روز تا پاییز 93



تاريخ : چهارشنبه 20 فروردین1393 | 7:34 | نویسنده : تاج‌مهر |