تبليغاتX
سایه های مفرغی

سایه های مفرغی
نوشته های برزخی 
لینک دوستان

خیال‌اش نیمه‌شب بر من گذر کرد

به حال زار من یک دم نظر کرد

به گاه صبح و وقت بامدادان

برفت و هستی‌ام زیر و زبر کرد

[ دوشنبه 1 خرداد1391 ] [ 12:47 ] [ تاج مهر ]

«آهسته بیا»

آهسته بیا، بیا، بیا، لنگ مزن

بر رخت پریشان دل‌ام چنگ مزن

ای آن که ازل از من و تو خاطره داشت

با دست غریبه بر تن‌ام سنگ مزن

 

فروردین ۹۱

[ چهارشنبه 20 اردیبهشت1391 ] [ 7:38 ] [ تاج مهر ]

«رانده شده»

 

آگاه بودم و می‌دانستم

                             این بار دیگر

                                           مرا بازگشتی نیست

درنگ نکردم

دل به «هر چه پیش آید...»، ایستادم

«بر آستان دری که کوبه نداشت»*

کسی اما مرا نمی‌شناخت

شگفتا!

به آنجا نیز تعلق نداشتم!

 

چهل‌و‌سومین روز سال 91

*از شاملو

[ دوشنبه 18 اردیبهشت1391 ] [ 15:50 ] [ تاج مهر ]
عنوان شعر: «جیغی که آسمانی شد» /چیزی به یاد نمی‌آورم/ جز صدای یک گلوله/ و جیغی که آسمانی شد/ در گُرگ و میشِ پنج‌شنبه‌ای/ که بوی قبرستان می‌داد!/ سهم پدر گلوله بود و/ سهم باد،/ بافه‌های موی مادرم./ چیزی اما عاید من نشد/ جز صدای یک گلوله/ و جیغی که آسمانی شد/ در گرگ و میشِ پنج‌شنبه‌ای/ که بوی قبرستان می‌داد! تاریخ نگارش: «سی وپنجمین روز سال نود و یک»
[ سه شنبه 5 اردیبهشت1391 ] [ 11:44 ] [ تاج مهر ]

«دو خط موازی»

 

دل‌ام روشن است، روزی

دو خط موازی همدیگر را

                            قطع می‌کنند!

جایی همین دور و بر

هر چند ممکن است ما

دورتر از همیشه

ایستاده باشیم!

 

29همین روز سال 91

[ سه شنبه 29 فروردین1391 ] [ 7:22 ] [ تاج مهر ]

جنگ یا صلح؟!

 

«جنگ» یا «صلح»؟!

ما «صلح» را انتخاب کردیم

و هنوز که هنوز است

برای رسیدن به آن

                    می‌جنگیم!

 

بیست و یکمین روز سال نود و یک

[ پنجشنبه 24 فروردین1391 ] [ 7:18 ] [ تاج مهر ]

«برگرد»

 

رفتی تو و من دوباره تنها شده‌ام

سرگشته‌ی صحرا و دمن‌ها شده‌ام

در اوج بلند آسمان‌ها بودم

هم‌سفره‌ی زاغان و زَغَن‌ها شده‌ام

 

نوزدهمین روز سال نود و یک

[ چهارشنبه 23 فروردین1391 ] [ 7:35 ] [ تاج مهر ]

هیچ مگو

 

از دام شما پریده‌ام، هیچ مگو

در لاک خودم خزیده‌ام هیچ مگو

صد جور و جفا، دو صد بلا، ناز و ادا

با جان خودم خریده‌ام، هیچ مگو!

یک راز مگو، نگفته‌ای، شایعه‌ای

با گوش خودم شنیده‌ام، هیچ مگو!

چون میوه‌ی کال و نارسی جان دل‌ام

از شاخ خودم بُریده‌ام، هیچ مگو!

 

نهمین روز سال نود و یک

[ یکشنبه 20 فروردین1391 ] [ 8:3 ] [ تاج مهر ]

روزی که ایمان رفت

 

در عکس‌های قدیمی‌مان

همه می‌خندیم؛

من که شش ساله‌ام

و ایمان که هنوز دهان‌اش بوی شیر می‌دهد!


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 17 فروردین1391 ] [ 11:25 ] [ تاج مهر ]

«فریب»

 

دانه می‌جنبید

بید می‌رقصید

گنجشک ندا داد: «بهار آمده است!»

بهاری اما در کار نبود

تو باغچه را هم فریب می‌دادی!

 

نهمین روز سال 91

 

[ دوشنبه 14 فروردین1391 ] [ 13:50 ] [ تاج مهر ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

خودم را نمی‌شناسم؛ نه خودم، نه آدم‌های اطراف‌ام را. از خنده‌ها و گریه‌های‌شان می‌ترسم، وحشت می‌کنم. نمی‌دانم وقتی می‌گویند: سلام، منظورشان دقیقاً چیست!! در سرزمین من «سلام» هزار معنی دارد؛ «می‌بینم که هنوز زنده‌ای!!»؛ «تو خجالت نمی‌کشی؟!» و ...
روزی هزار بار خودم را به خودم معرفی می‌کنم، تا از یادم نرود کیستم، از کجا آمده‌ام و می‌خواهم به کجا بروم.
افسوس! صبح که از خواب بیدار می‌شوم، دوباره همه چیز از یادم می‌رود، و تنها به هزاران معنی «سلامِ» مرد و زن همسایه فکر می‌کنم.
شاید روزی که «سلام» تنها معنی «سلام» بدهد، دوباره خودم را به یاد بیاورم. تا آن زمان بدرود!
امکانات وب