پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

پنجره را خواب دیده‌ای! تمام تن این دیوار از سنگ است

شنبه ۸ فروردین۱۳۹۴
م : ن : تاج‌مهر

«دلتنگی بزرگ»

 

مثل مسافرخانه‌ای پرت

در فصلی که برف

راه‌ها را می‌خورد در خودش،

خالی از همهمه‌ام.

دلتنگی بزرگی است؛

هیچ کس نمی‌آید!

 

«178 روز مانده به پاییز 94»



پنجشنبه ۶ فروردین۱۳۹۴
م : ن : تاج‌مهر

«پای ایمان در میان است!»

 

تو هم اگر نبودی

باورم می‌شد که خدا

همه‌ی چیزهای خوب و ناب‌اش را

در روز اول خلقت

پیش از به دنیا آمدنم

تقسیم و تمام کرده.

حالا هم اگر بروی

شک می‌کنم؛

به تو

به خدا

به همه چیز...

 

پای ایمان در میان است

به خاطر خدا هم که شده

نرو، بمان!

 

«180 روز مانده تا پاییز 94»



چهارشنبه ۵ فروردین۱۳۹۴
م : ن : تاج‌مهر

دیالوگ‌های ماندگار

رقص مادیان‌ها/ بازخوانی نمایشنامه «یرما» اثر لورکا/ محمد چرم‌شیر/ نشر نی/ چاپ اول1388

 

دون‌میکله: اسبی رو که زمین می‌خوره دیدی، خوان؟... با تواَم، خوان، دیدی؟

خوان: نه، میکله.

دون‌میکله: چی گفتی، خوان؟

خوان: نه، میکله.

دون‌میکله: باید ببینیش. باید اون وحشت و ترس زمین خوردن رو توی چشم‌های اون اسب ببینی... دیدی؟

خوان: نه، میکله.

دون‌میکله: اون اسب ممکنه دیگه هیچ ‌وقت از جاش بلند نشه. خوان، می‌دونی اسبی که زمین می‌خوره و دیگه نمی‌تونه از جاش بلند شه، چی کار می‌کنه؟

خوان: نه، میکله.

دون‌میکله: چی گفتی، خوان؟

خوان: نه، میکله.

دون‌میکله: اون اسب دیگه شیهه نمی‌کشه. نه این‌که دلش نخواد، خوان. شیهه نمی‌کشه چون می‌دونه با اولین شیهه‌ش، ترسه که به جون اسب‌های دیگه می‌افته... تو این رو می‌دونستی، خوان؟

خوان: نه، میکله.

دون‌میکله: چی گفتی، خوان؟

خوان: نه، میکله.

دون‌میکله: پس هنوز می‌تونی شیهه بکشی؟... می‌دونی اگه شیهه نکشی چی می‌شه، خوان؟

خوان: نه، میکله.

دون‌میکله: باید خلاص‌ات کرد، خوان. فقط برای این‌که اسب‌های دیگه نترسن... شیهه بکش، خوان. تا می‌تونی شیهه بکش...

 



چهارشنبه ۲۷ اسفند۱۳۹۳
م : ن : تاج‌مهر

نصرت رحمانی

 

عشق من

این روزها

اینگونه‌ام، ‌ببین:

دستم چه کُنّد پیش می‌رود، ‌انگار

هر شعر باکره‌ای را سروده‌ام

پایم چه خسته می‌کشدم، ‌گویی

کَت‌بَسته از خَمِ هر راه رفته‌ام

تا ز سر هر کجا

حتی شنوده‌ام

هر بار شیون تیر خلاص را

ای دوست

این روزها

با هرکه دوست می‌شوم احساس می‌کنم

آنقدر دوست بوده‌ایم که دیگر

وقت خیانت است

انبوهِ غم حریم و حرمت خود را از دست داده است

دیریست هیچ کار ندارم

مانند یک وزیر

وقتی که هیچ کار نداری

تو هیچ کاره‌ای

من هیچ کاره‌ام: یعنی که شاعرم

گیرم از این کنایه هیچ نفهمی

این روزها

اینگونه‌ام:

فرهاد واره‌ای که تیشه‌ی خود را گم کرده است

آغاز انهدام چنین است

اینگونه بود آغاز انقراض سلسله‌ی مردان

یاران

وقتی صدای حادثه خوابید

برسنگ گور من بنویسید:

- یک جنگجو که نجنگید

اما...، شکست خورد!

 



سه شنبه ۲۶ اسفند۱۳۹۳
م : ن : تاج‌مهر

«من شاعرم!»

 

من شاعرم

دارایی‌ام واژه؛

پس و پیش‌شان می‌کنم، گاهی

و شعر می‌بافم

نه برای درهم و دینار؛

برای التیام یک زخم

برای تثبیت یک لبخند.

مرا ببخش اگر

از سرِ ناچاری

پای کابوس‌ها را

به بیداری‌ات باز کردم.

 

«86 روز پس از پاییز 93»



دوشنبه ۲۵ اسفند۱۳۹۳
م : ن : تاج‌مهر

«تو را با بهار نسبتی است»

 

آسمان؛ آبی‌تر

روزها؛ روشن‌تر

گل‌ها؛ زیباتر؛

معجزه‌ی بهار نیست،

از وقتی تو هستی

همه چیز جور دیگری شده است!

 

«85 روز پس از پاییز 93»

 



یکشنبه ۲۴ اسفند۱۳۹۳
م : ن : تاج‌مهر

«نئاندرتال!»

برای محسن تیزهوش و دغدغه‌های انسانی‌اش

 

سایه‌ی حیوانی مهیب

بر دهانه‌ی غار...

لب می‌گزیم و از ترس

می‌لرزیم؛

من

پدرم

قبیله‌ام...

 

کاری ساخته نیست

از خدایان نقش بسته بر دیوار...

گور دسته‌جمعی کوچکی است، غار

و معمایی

برای کاوشگران آینده!

لب می‌گزیم و از ترس

می‌لرزیم؛

من

پدرم

قبیله‌ام...

 

عصر، عصر نوسنگی است

با این همه کاش هرگز

تفنگ اختراع نشده بود!

 

«84 روز پس از پاییز 93»

 



شنبه ۲۳ اسفند۱۳۹۳
م : ن : تاج‌مهر

«زهر نوشیده‌ام انگار!»

 

تلخ‌ام؛

مثل بادامی که درخت‌اش

زهر نوشیده باشد از

کام کبرای کبیر هندی؛

یا شکوفه داده باشد

در تلخ‌ترین بهار بی‌باران.

 

تلخ‌ام؛

مثل «شد خزان» بدیعی

«یاور همیشه مؤمن»

آوازهای زندانی؛

مثل «مش‌حسن» در آغل

مثل پایان تلخ «داش‌آکل»

که «کاک‌رستم» او را کُشت

طوطی‌اش به تکرار، اما ‌گفت:

«مرجان، عشق تو

             عشق تو

             عشق تو مرا کُشت».

 

تلخ‌ام؛

مثل آشیانه‌ای خالی

مثل بابونه‌ای بدبو؛

حق می‌دهم دور شوی از من

زنبورها شهد با لانه می‌برند،

                                     نه زهر!

 

«83 روز پس از پاییز 93»



پنجشنبه ۲۱ اسفند۱۳۹۳
م : ن : تاج‌مهر

فریدون مشیری

 

بگذار سر به سینه من تا كه بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را

شاید كه پیش ازین نپسندی به كار عشق
آزار این رمیده سر در كمند را

بگذار سر به سینه من تا بگویمت
اندوه چیست عشق كدامست غم كجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمری است در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم آن چنان كه اگر ببینمت به كام
خواهم كه جاودانه بنالم به دامنت

شاید كه جاودانه بمانی كنار من
ای نازنین كه هیچ وفا نیست با منت

تو آسمان آبی آرام و روشنی
من چون كبوتری كه پرم در هوای تو

یك شب ستاره های ترا دانه چین كنم
با اشك شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب

بیمار خنده های توام بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی گرم تر بتاب

 



چهارشنبه ۲۰ اسفند۱۳۹۳
م : ن : تاج‌مهر

محمدرضا شفیعی کدکنی

 

آخرین روزهای اسفند است

از سرِ شاخِ این برهنه چنار

مرغکی با ترنّمی بیدار

می زند نغمه،

نیست معلومم

آخرین شکوه از زمستان است

یا نخستین ترانه هایِ بهار؟