سایه های مفرغی
نوشته های برزخی
این پست به سفارش دوستان برای روشن شدن تکلیف خودم و وبلاگم گذاشته می شود. شعری از نصرت رحمانی از مجموعه ی کوچ و کویر مادر مادر منشین چشم براه بر گذر امشب بر خانه ی پُر مهرِ تو زین بعد نیایم آسوده بیارام و مکن فکر پسر را بر حلقه ی این خانه دگر پنجه نسایم با خواهر من نیز بگو: او به کجا رفت چون تازه جوان است و تحمل نتواند با دایه بگو:«نصرت» مهمان رفیقی ست تا بستر من را سرِ ایوان نکشاند فانوس به درگاه میاویز! عزیزم تا دختر همسایه سر بام نخوابد چون عهد در این باره نهادیم من و او فانوس چو روشن شود آنجا بشتابد پیراهن من را به در خانه بیاویز تا مردم این شهر بدانند "که" بودم جز راه شهیدان وطن ره نسپردم جز نغمه ی آزادی شعری نسرودم اشعار مرا جمله به آن شاعره بسپار هر چندکه کولی صفت از من برمیده ست او پاک چو دریاست، تو ناپاک ندانش گرگ دهن آلوده و یوسف ندریده است بر گونه ی او بوسه بزن عشق من او بود یک لاله ی وحشی بنشان بر سر موی اش باری گِله ای گر به دل ات مانده زدست اش او عشق من است آه...میاور تو به روی اش به همه ی کسانی که نگران قصه نوشتن ام هستند!
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |


