X
تبلیغات
سایه‌های مفرغی

«به ریل‌ها بیندیش!»

 

تو خوابی

ریل‌ها عوض می‌شوند

قطار سوت می‌کشد

دستی تکان نمی‌دهند

مسافران خسته‌ی هم‌کوپه‌ات.

 

همیشه من هستم و

پِت‌پِت این چراغ

که مثل من نمی‌داند

                         برای چه

                         برای که...!

اصلاً به من چه که قطارها

راهشان را گم می‌کنند!


تنهایی بدْ دردی است

حق بده اگر گاهی

وسوسه‌ی خوابی کوتاه

به جانم بیفتد!

 

تنها وقتی قطار

از ریل خارج می‌شود

سوزن‌بان به یاد می‌آید!

 

158 روز مانده به پاییز 93



تاريخ : پنجشنبه 28 فروردین1393 | 7:49 | نویسنده : تاج‌مهر |

«جایی همین نزدیکی»

 

در شکل و شمایل ابرها

در رگ و رنگ برگ‌ها

در هیبت خاموش کوه‌ها

در آنچه هست و نیست

                              رخسار تو پیداست.

یقین دارم پیش از من

خدا عاشق‌ات بوده است.

 

159روز مانده به پاییز 93  



تاريخ : چهارشنبه 27 فروردین1393 | 8:7 | نویسنده : تاج‌مهر |

این یکی از بهترین دیالوگ‌هایی هست که تا حالا خوندم:

 

دون‌میکله: اسبی رو که زمین می‌خوره دیدی، خوان؟... با توام، خوان، دیدی؟

خوان: نه، میکله.

دون‌میکله: چی گفتی، خوان؟

خوان: نه، میکله.

دون‌میکله: باید ببینیش. باید اون وحشت و ترس زمین خوردن رو توی چشم‌های اون اسب ببینی... دیدی؟

خوان: نه، میکله.

دون‌میکله: اون اسب ممکنه دیگه هیچ ‌وقت از جاش بلند نشه. خوان، می‌دونی اسبی که زمین می‌خوره و دیگه نمی‌تونه از جاش بلند شه، چی کار می‌کنه؟

خوان: نه، میکله.

دون‌میکله: چی گفتی، خوان؟

خوان: نه، میکله.

دون‌میکله: اون اسب دیگه شیهه نمی‌کشه. نه این‌که دلش نخواد، خوان. شیهه نمی‌کشه چون می‌دونه با اولین شیهه‌ش، ترسه که به جون اسب‌های دیگه می‌افته... تو این رو می‌دونستی، خوان؟

خوان: نه، میکله.

دون‌میکله: چی گفتی، خوان؟

خوان: نه، میکله.

دون‌میکله: پس هنوز می‌تونی شیهه بکشی؟... می‌دونی اگه شیهه نکشی چی می‌شه، خوان؟

خوان: نه، میکله.

دون‌میکله: باید خلاص‌ات کرد، خوان. فقط برای این‌که اسب‌های دیگه نترسن... شیهه بکش، خوان. تا می‌تونی شیهه بکش...!

 

«رقص مادیان‌ها- بازخوانی نمایشنامه "یرما" اثر لورکا- محمد چرم‌شیر- نشر نی- چاپ اول1388»

 



تاريخ : سه شنبه 26 فروردین1393 | 7:52 | نویسنده : تاج‌مهر |

«دیلماج گریه»

 

می‌خواست زبان همه‌ی مردم دنیا را

                                            بیاموزد

سفرش را از همین جا

جایی که به آن تعلق داشت

                                    آغاز کرد؛

پیوسته رو به جایی که آفتاب

                                     طلوع می‌کرد،

تا وقتی که دوباره بعد از سال‌ها

                                      به خانه‌اش برگشت؛

به جایی که به آن تعلق داشت.

او به خوبی آموخته بود

به زبان همه‌ی مردم دنیا

                            گریه کند!

 

162 روز مانده به پاییز 93



تاريخ : یکشنبه 24 فروردین1393 | 8:46 | نویسنده : تاج‌مهر |

«هذیان‌های ساقه‌گلی در لیوان»

 

از یاد رفته‌ام

مثل ساقه‌ای حُسن‌یوسف

درون لیوانی آب

کنار پنجره‌ی خانه‌ای

که ساکنانش انگار

به مسافرتی طولانی رفته‌اند.

 

تو اگر برگردی

شاید بشود به گلدان و

تراسِ آفتابگیری فکر کرد

که به همه‌ی باغچه‌های شهر

اشراف دارد!

 

163 روز مانده به پاییز 93

 

 



تاريخ : شنبه 23 فروردین1393 | 7:17 | نویسنده : تاج‌مهر |

«مین»ها!

«جنگ»‌ها به ظاهر تمام می‌شود، اما مادامی که «مین‌»ها در زمین پنهان‌اند، مرگ همین حوالی پرسه می‌زند!

چند قطعه که انگار مثل مین منفجر می‌شوند:


1

همیشه نمی‌توان

«کاشتنی» را برداشت کرد؛

مثل «مینی» که پاهای پدرم را

درو کرد!

...


ادامه مطلب

تاريخ : پنجشنبه 21 فروردین1393 | 7:52 | نویسنده : تاج‌مهر |

«هم‌مسیر باد»

 

نوک انگشت اشاره‌ات را

با آب دهان خیس کن

و بالا بگیرش!

این روزها

مهم نیست حرفی برای گفتن

داشته، یا نداشته باشی

هم‌مسیر باد که باشی

پرچم‌ات به اهتزاز درمی‌آید!

 

166 روز تا پاییز 93



تاريخ : چهارشنبه 20 فروردین1393 | 7:34 | نویسنده : تاج‌مهر |

امروز شصت و سومین سالمرگ صادق هدایت نویسنده‌ی بزرگ ایرانی است

نویسنده‌ای که معتقد بود: «تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید».

کسی که می‌گفت: «در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به‌کسی اظهار کرد

او که باور داشت: «تنها چیزی که از من دلجویی می‌کرد امید نیستی پس از مرگ بود. فکر زندگی دوباره مرا می‌ترسانید و خسته می‌کرد. من هنوز به این دنیایی که در آن زندگی می‌کردم انس نگرفته بودم، دنیای دیگر به چه درد من می‌خورد؟»



تاريخ : سه شنبه 19 فروردین1393 | 8:5 | نویسنده : تاج‌مهر |

من گرگ خیالبافی نیستم

با الیاس علویشاعر افغان

 

1

«دلتنگی»

 

شعر من

تو نیز آواره‌ای

روزی در «فلوجه» دود می‌شوی

روزی در «پاریس» به زندان می‌افتی

روز دیگر در «گوانتانامو»، بند بندت

پاره پاره می‌شود

شعر من

تو نیز گرسنه‌ای

چون «بکوا»1

که لبان خشکش را به مسافران نشان می‌دهد

چون شهناز که گیس‌هایش را می‌فروشد

                                                به نانی سرد

چون مردان قبیله که ما را می‌فروشند

                                               به نانی گرم

شعر من

تو نیز دلتنگی

و سرما همه را خواهد کُشت.

...

ادامه مطلب

تاريخ : دوشنبه 18 فروردین1393 | 9:7 | نویسنده : تاج‌مهر |

از سعدی بزرگ

 

غزل از شیخ اجل «سعدی» باشد و صدای پر سوز و گداز استاد «شجریان» هم زمزمه‌اش کند، مسحور کننده است. این کار یکی از قطعاتی است که به همراه گروه شهناز به سرپرستی «مجید درخشانی» اجرا گردیده.

 

سخن عشق تو بی آن که برآيد به زبانم

رنگ رخساره خبر می‌‌دهد از حال نهانم

 

گاه گويم که بنالم ز پريشانی حالم

بازگويم که عيانست چه  حاجت به بيانم

 

هيچم از دنيی و  عقبی  نبرد  گوشه  خاطر

که به ديدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم

 

گر چنانست که روزی من مسکين گدا را

به  در غير ببينی ز در خويش برانم

 

من در انديشه آنم که روان بر تو  فشانم

نه در انديشه که خود را ز کمندت برهانم

 

گر تو شيرين زمانی، نظری نيز به من کن

که به ديوانگی از عشق تو فرهاد زمانم

 

نه مرا طاقت غربت، نه تو را خاطر قربت

دل نهادم به صبوری که جز اين چاره ندانم

 

من همان روز بگفتم که طريق تو گرفتم

که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم

 

درم از ديده چکانست به ياد لب لعلت

نگهي باز به من کن که بسی در بچکانم

 

سخن از نيمه بريدم که نگه کردم وديدم

که به پايان رسدم عمر و به پايان نرسانم



تاريخ : یکشنبه 17 فروردین1393 | 7:50 | نویسنده : تاج‌مهر |