تبليغاتX
سایه های مفرغی


سایه های مفرغی

نوشته های برزخی

سين تلخ هفتم

بابا «سعيد» هميشه اصرار داشت خودمان سين‌هاي سفره‌ي تحويل سال باشيم. فقط قرآن و آينه و ماهي مي‌گذاشتيم. مامان «سميرا» مي‌نشست روبروي بابا. آبجي «ساناز» سمت چپ، پيش من. البته تا قبل از اينكه بابا بگويد: «سارا» خانمم بيايد نزديك خودم. دست مي‌كشيد روي موهايم. «سامان» و «سپهر» هم روبروي ما. هميشه آخرين لحظه متوجه مي‌شديم يك سين كم است و مامان مي‌رفت سبزه‌اي كه دور از چشم ما گرفته بود را مي‌آورد...

امسال اما نه بابا گفت يك سين كم است و نه مامان بلند شد سبزه بياورد. هيچ سيني كم نبود. دكتر گفته بابا «سرطان»

دارد.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت 16:6 توسط تاج مهر| |


Design By : Night Skin