سایه های مفرغی
نوشته های برزخی
يك خانه ي مجازي ديگر : شهرزاد... آخرش كار خودمان را كرديم و براي دوست خوب هميشگي مان خانه اي ساختيم خشت و سنگ اش همه از جنس مجاز... ياسر اكبريان هم مجازي شد و با شهرزادش آمد.مطمئن باشيد متفاوت ترين داستان هاي عمرتان را توي اين وبلاگ خاهيد خاند چون صاحب اش آدم متفاوتي است. در متفاوت بودن اش همين بس كه وقتي چند سال پيش توي مشهد قرار است سر ساعت خاصي جايي باشد و ساعت مچي ندارد ،ساعت ديواري اتاق را برمي دارد و با خودش مي برد سر قرار كه مجبور نباشد از كسي ساعت را بپرسد... با اينكه تنها بيست و دو پاييز ديده اما قيافه اش خيلي بيشتر نشان مي دهد.چند آرزوي دم دستي آنچناني دارد : اول اينكه دوست دارد وقتي مرد وسط اتاق خودش چال اش كنند.دوم اينكه دل اش مي خاهد توي مراسم عروسي من (كه فكر نمي كنم همچين اتفاقي بيفتد) آنقدر لري برقصد كه بي رمق بيفتد روي زمين و توان بلند شدن نداشته باشد.(انصافن توي اين كار استاد است و "سر چوپي" خوبي مي گيرد.اين را به همراه خليل رشنوي بارها ثابت كرده)آرزوي ديگرش كمي با اين حرف اش جور در نمي آيد : دوست دارد وقتي من مي ميرم تمام كار و بار كفن و دفن ام را خودش به تنهايي انجام دهد و هيچ كس دخالت نكند.شايد فكر كنيد اين از آن دست شوخي ها باشد اما اشتباه مي كنيد.كاملن جدي است.آنقدر كه از من دستنوشته گرفته و جالب اينكه پيش بيني كرده من زودتر از خودش مي ميرم و سكته هم مي زنم...اكبريان است ديگر !!! من كه سر از كارش در نمي آورم خيلي وقت ها... با چهره ي عبوس و هميشه گرفته اي كه دارد شايد كمتر كسي بداند شوخ ترين آدم روي زمين است و بعضي وقت ها آنقدر شوخي هايش زياد مي شود كه كلافه ام ي كند.چند روز پيش رفته بودم خانه شان.يك خشت كاهگلي نمي دانم از كجا پيدا كرده و گذاشته بود روي قفسه ي كتاب هايش.گفتم : اين به چه درد ي خورد ؟ خنديد و گفت : وقتي ديگر خيلي اوضاع بي ريخت شد مي گذاريم توي آب خيس شود مي گيريم توي سرمان... كافي است احساس كند كه مثلن از فلان كتاب اش خوش ات آمده ،وقتي مي خاهي بروي مي پيچد لاي روزنامه مي دهد دست ات.باز كه مي كني مي بيني با چند واژه تقديم اش كرده است به تو.حالا مي خاهد هر چيز ديگري هم باشد.كافي است براي اولين بار يك سلام و حال و احوال كوچك باهاش داشته باشي. مي گويد : فردا ناهار خانه ي ما.منتظرم... مدت هاست گياهخار است براي همين وقتي مي آيد خانه مان خرج و درد سري ندارد.زنگ مي زند مي گويد : خانه هستي بيايم پيش ات ؟ مي گويم : كار دارم يا مثلن حوصله ات را ندارم .مي گويد : پس تا ده دقيقه ي ديگر آنجام.... دوستي اش چهار فصل است و هميشگي .حالا آنقدر به هم خو گرفته ايم كه ديگر براي فهميدن هم ،كم پيش مي آيد واژه ها را به زحمت بيندازيم و حرف بزنيم.مي گويد : فكر نمي كردم روزي بتوانم رفيق ات باشم.با اين گاردي كه داري آدم احساس مي كند از آن گنده دماغ هايي هستي كه كه خوش ندار ي كسي دور و برت بپلكد.راست اش در مورد خودش هم من همين فكر را مي كردم.... اين پست را چند روز پيش نوشتم اما اينقدر اينروزها سرم شلوغ است كه توي انبوه اخبار و گزارش هاي گوناگون روزنامه گم شد... ياسر اكبريان را بخانيد پشيمان نخاهيد شد... http://www.malzeeri.blogfa.com 
| Design By : Night Skin |


