تبليغاتX
سایه های مفرغی - ريشه هاي غريبه


سایه های مفرغی

نوشته های برزخی

ريشه هاي غريبه

 ( به علي صارميان كه الفباي داستان را از او آموختم )

خاك هر جاي كوي پريان را كه مي كَني، ريشه هاي به هم پيوسته ي بي مصرفي مي بيني كه سالهاست بيخودي قوت زمين را گرفته اند. علاج هم تا حالا كسي نتوانسته براي شان پيدا كند.عمو يداله مي گويد : « همه چيز را آن غريبه ي نكبت با خودش آورد توي محله »

 مي گويد : « صبحِ آفتابزن ،از سمت تپه ي كنار رودخانه سر و كله اش پيدا شد.»

 از عادت هاي مردم كوي پريان اين است كه در يا پنجره ي خانه شان را كه باز مي كنند ،به تپه نگاه مي كنند كه آفتاب از پشت اش مي آيد بيرون.شايد براي اينكه سر و كله ي غريبه ها هم هميشه از آن طرفي پيدا مي شود.از سمت راه بين تپه و رودخانه.غريبه ي نكبت هم از همين مسير مي آيد.اهالي محل به اين اسم اَزَش ياد مي كنند.عمو يداله مي گويد : « لاغر مُردني و كثيف بود.نفس كه مي كشيد سرش روي گردن باريك اش تكان تكان مي خورد.شكم اش ورم كرده و بزرگ بود.درِ همه ي خانه ها را مي زد.از همه هم آب مي خاست.كسي اما به روي اش در باز نكرد.هر چه بود غريبه بود.ممكن بود هزار جور درد و مرض و بدبختي با خودش داشته باشد »

 مي گويد : « حساب اين چيزها بود و اِلا يك كاسه آب يا يك تكه نان كه ارزش اين حرف ها را ندارد.»

 مي گويد : « نمي دانم خودش از در زدن نا اميد شد يا از توي پنجره ها كسي بهش گفت.هر چه بود مثل كسي كه آتش افتاده باشد به جان اش ،دويد سمت رودخانه.به آنجا كه رسيد هم داشتم نگاه اش مي كردم.دراز كشيد و عين حيوان پوزه اش را گذاشت توي آب و حالا نخور كِي بخور.پدر صلواتي قدِّ يك گاوِ نمك خورده آب خورد ،بعد هم از تپه كشيد بالا.»

 عمو يداله مي گويد : « سرِ تپه كه رسيد انگار باز تشنه اش شد ،چون دوباره دويد سمت رودخانه و دوبرابر بار قبل آب خورد.»

 مي گويد : « بارِ سومي كه خودش را رساند بالاي تپه افتاد و ديگر بلند نشد.تكان هم نمي خورد ،فقط باد جامه ي قرمز شِرّ و وِرّ اش را از روي شكمِ گنده اش تكان مي داد.زن ها بچه هاي شان را جمع و جور كردند و نگذاشتند بيايند بيرون.»

 مي گويد : « چند بار ديگر هم كه از پنجره نگاه كردم همان طوري بي تكان افتاده بود.»

 تا هوا تاريك مي شود هم از جاي اش جُم نمي خورد. اهالي هم تنها از دور سياهي اش را نگاه مي كنند.يكي دو نفري هم كه مي گويند اقلن به كلانتري يي جايي خبر بدهيم بيايند جمع اش كنند ، بزرگترها از جلوي شان در مي آيند كه : "ييخود ! به ما چه مربوط الكي براي خودمان درد سر درست كنيم. "...با اينكه محله به هر حال قسمتي از شهر است اما رفتار اهالي اش هنوز مثل شهر نشين ها نيست.مثل همان موقع هاست كه هنوز كوي پريان مثل يك غده ي اضافي نچسبيده بود به شهر...

فردا صبح پنجره ها را كه باز مي كنند ،قبل از هر چيز بوي تعفن است كه مي خورد زير دماغ شان. عمو يداله مي گويد : « همان طور طاق باز افتاده بود روي تپه.ديگر كسي شك نداشت كه مُرده.نمي شد دست گذاشت روي دست.بوي گندش تمام محله را برداشته بود.ممكن بود مرض دارمان كند.»

 مي گويد : « اين جور موقع ها مردها جمع مي شديم توي خانه ي پيرعامو ،براي چاره جويي.»

 به پيشنهاد پيرعامو ،قرار مي شود همه ي مردها با هم بروند مُردار را بگذارند روي پتو كهنه اي چيزي و پرت اش كنند توي رودخانه.پير عامو گفته بود : رودخانه به درد همين كارها مي خورد.چشم بگذاري روي هم ،كُلي از اينجا دورش كرده ،فقط بايد هواي زبان تان را داشته باشيد كه چيزي از اين ماجرا جايي واگويه نكنيد...

عمو يداله مي گويد : « اصلن براي همين بود كه شرط كرديم همه ي مردها باشند و هر كدام گوشه اي از كار را بگيرند كه درگير باشند و چيزي هم شد ،همه ي تقصيرها نيفتد گردن يك نفر.»

مردها سر و صورت شان را مي پوشانند.خودِ پيرعامو هم همراه شان مي رود. زن ها هم لابد مثل هميشه از پشت پنجره ها از دور چشم شان به مردهاي شان بوده.مي گويد : « نزديك كه شديم ،ديديم اوضاع از آني هم كه تصور كرده بوديم خراب تر بود.بوي گند ،از زير دستمال و چفيه ها هم آزارمان مي داد.شكم صاحاب مُرده اش آنقدر باد كرده بود كه ترسيديم با يك تكان كوچك از هم وا برود.فرج گفت پاره شود گندش همه مان را از پا در مي آورد.پيرعامو گفت بايد فكر ديگري كرد ،اين طوري نمي شود.....»

تصميم مي گيرند همان جا چال اش كنند.فرج مي آيد بيل و كلنگ مي برد.همان كنار جسد  شروع مي كنند به كندن. فرج مي گويد : « گفتم اگر كسي پي اش آمد چي ؟

 پيرعامو گفت : پس من اين همه قصه ي بي بي بتول به گوش تان خاندم ؟

يداله گفت ما كه كسي را نديديم ! ما كه چيزي نديديم ! ديديم ؟

 گفتم : ها ! حواس ام هست ،حالا كه كسي نيست مي گويم. پيرعامو گفت:

هر كس بايد زن و بچه ي خودش را روشن كند كه يك وقت شر درست نكنند »

 عمو يداله مي گويد : « عمق كه پيدا كرد با نُكِ بيل هُل اش داديم تا با صورت افتاد توي گودال ،بعد هم تند تند خاك ريختيم روي اش.خاك ها كه كُپه شد با پشت بيل تپانديم شان كه حرامي ها به راحتي نكشندش بيرون و بياورندش دور و برِ خانه ها ،بعد هم برگشتيم خانه هاي مان.»

 از قراري كه همه ي مردها مي گويند چشم هاي اش تا حدِّ درآمدن از حدقه ،ورقلمبيده و كبود بوده اند ،مثل وقتي كه آدم آخرين زورهاي اش را مي زند كه هر طور شده هوا را ببلعد توي سينه اش و ناكام مي ماند از اين تقلا...

براي مردها و زن هاي كوي پرياني ،همه چيز تمام مي شود ،براي همين سعي مي كنند همه چيز را فراموش كنند.كوچك ترها هم كه مي خاهند چيزي بگويند يا چيزي بپرسند ،با لب گزه و چشم غُره ي بزرگترها حرف مي ماسد توي دهان شان. فرج مي گويد : « جمع كه مي شديم دور هم ،شوخي مان مي گرفت.يكي مي گفت "بدهيم براي اش سنگ قبر بتراشند"

 ديگري مي گفت "اسم اش را چي چي بنويسيم ؟"

 آن يكي مي گفت "سوت سوتك"

 بعد همه مي خنديديم.»

مي گويد : « سرگرمي مان شده بود.زياد حرف اش را مي زديم.يكي از مردها - كه درست نيست اسم اش را بگويم – بعضي شب ها مي رفت آنجا مي شاشيد.»...

درست زماني كه ديگر همه چيز دارد فراموش مي شود ،اتفاقي مي افتد كه باعث هراس همه مي شود. عمو يداله مي گويد : « صبح زود حيات ،معركه گرفته بود توي كوچه و سر و صدا راه انداخته بود.جهت نگاه و اشاره هاي اش ،از توي كوچه مي رسيد به درختي كه يك شبه قذ عَلَم كرده بود روي تپه.»...

 حيات چرخ دستي دارد.دوره گرد است.صبح زود ،از راه پايين تپه مي رود سمت محله هاي ديگر ،كاسبي.اول از همه هم اوست كه چشم اش مي افتد به درخت.

خودش مي گويد : « اول فكر كردم كسي _ حالا به هر منظور _ بُرده آنجا كاشته.وقتي رفتم بالا ديدم نه ، خودش از زمين درآمده ،درست همان جايي كه مُردار اين يارو را چال كرده بوديم.» ...

 بعضي ها مي گويند يك هفته بعد از چال كردن اش بوده كه اين طوري شده ،بعضي هاي ديگر هم مي گويند دَه روز.به هر حال بيشتر از دَه روز نبوده.

عمو يداله مي گويد : « نظيرش را هيچ جا نديده بوديم ،حتا پيرعامو كه دنيا ديده تر بود از همه مان.شاخه هاي اش  عين شاخه هاي بادام سبز و باريك بود اما برگ هاي اش مثل برگ بادام نبود؛ريز و گوشتي و سه گوش !.فرج گفت دَرَش بياوريم !؟ پيرعامو گفت فعلن كه آزاري ندارد ،بهتر است كاري اش نداشته باشيم.بعد هم گفت جايي هم مي رويد حرف اش را نزنيد ببينم چه پيش مي آيد.هواي زن و بچه هاي تان را هم داشته باشيد فعلن اين طرف ها آفتابي نشوند.» ...

شب ، اهالي صداهاي عجيب و غريبي از سمت تپه مي شنوند كه براي شان نا آشناست.مثل صداي ضجه.از لاي پرده ي پشت پنجره ها كه نگاه مي كنند فقط سايه ي سياه درخت را مي بينند كه باد تكان تكان اش مي دهد و انگار _ به گفته ي خودشان _ هر لحظه بزرگ و بزرگ تر مي شود...صبحِ فردا هم ، همه طبق عادت از خاب كه بيدار مي شوند ،از پنجره هاي شان به تپه و درخت نگاه مي كنند.مردها ناشتا مي روند بالاي تپه ،مي بينند دانه هاي ريزي شبيه كُنار ،روي شاخه هاي درخت پيدا شده.

 فرج مي گويد : « كوچك تر از كُنار و لَزُج.»

عمو يداله مي گويد : « حتا براي پيرعامو هم ناشناخته بودند.گفت به عمر هشتاد ساله ام چنين چيزي نديده ام.فرج خاست يك دانه شان را مز مزه كند ،پيرعامو نگذاشت ،گفت پدر آمرزيده شايد سَمي باشند ،چيزي كه بالا سرِ اين نكبت سبز شود معلوم است كه چيز خوبي نبايد باشد.»...

چند روز بعد ،زنِ فرج صبح زود كه رخت چرك هاي اش را لبِ رودخانه مي شويد ،برگشتني مي رود روي تپه ،كنار درخت و يك پارچه ،به نيت مي بندد به شاخه هاي اش.

حيات مي گويد : « نگذاشتيم فرج سرزنش اش كند.دلسوخته بود.اين همه سال سرش را با فرج گذاشته بود روي يك بالش ،اما دوا درمان هم نتوانسته بود بچه اي بنشاند توي دامن اش.»

 فرج مي گويد : « گفتم اش زن ! والاّ بِلّا خوبيت ندارد ،گوش نكرد.گفتم خدا بخاهد خودش مي دهد ،نمانده كه التماس اش كني ،گوش نكرد.»

عمو يداله مي گويد : « بيچاره دل اش از نيش و كنايه ي زن هاي در و همسايه خون بود.فقط بايد خودِ آدم اينطور چيزهايي سرش بيايد كه بداند يعني چي.به فرج گفتم چكارش داري بنده خدا را ؟ زن ام هم خيلي دل اش به حال اش مي سوخت.هميشه دعاي اش مي كرد خدا چيزي كه حق اش است بهش بدهد.»

 نشستنِ گاه و بيگاه زيرِ درخت ،عادت هر روزه اش مي شود.يواش يواش بقيه هم عادت مي كنند به نشستن و دخيل بستن اش...

خيلي طول نمي كشد تا دهان به دهان مي چرخد كه زن فرج بار برداشته.زن هاي محل خيلي زود تَه و توي قضيه را در مي آورند و مي بينند كه بله ،واقعيت دارد.

 فرج مي گويد : « نذر كرده بود اگر حاجت بگيرد ،دورِ درخت را حصار بكشيم و سنگ قبر بدهيم براي اش درست كنند.»

 مي گويد : « خودش گفت صد دانه از دانه هاي درخت به نيت كنده و گذاشته لاي سر بندش.گفت هر روز كه مي رفته آنجا يكي شان را مي خورده.گفت التماس اش كرده كه تا قبل از تمام شدن دانه ها ،حاجت اش را بدهد.»

مي گويد : « هنوز دَه دانه شان مانده بود پَرِ سربندش كه تكان درون شكم اش را حس كرد.سر از پا نمي شناخت.گفت چرا نشستي مرد !؟ برو جار بزن ، برو هوار بكش.بگذار همه بفهمند اجاق ات كور نيست.گفت برو پيِ لوطي ها ،بگو تا سه روز و سه شب...نه ! تا هفت شبانه روز يك نفس بدمند به سُرنا و بكوبند به دُهُل.گفت نه ! ناكس ها چشم مان مي زنند.بگذاريم براي وقتي كه دنيا آمد.گفت پسر اگر باشد بايد عمرش را وقف درخت كند. وقف غريبه و درخت.»

حيات مي گويد : « درخت و معجزه اش پاك مُردارِ غريبه ي نكبت را از خاطرمان بُرده بود.همه باورمان شد كه آن زير ،پيكره ي مقدسي خابيده كه وجودش بركتي است براي آدم هاي فلك زده اي چون ما.»

 فرج مي گويد : « قبل از اينكه ما بجنبيم ،بقيه دست به كار شدند و شروع كردند به ساختن حصار بلوكي ،گرداگردِ درخت.وقتي هم گفتم نذر ماست ،گردن ماست ،خودمان بايد اداي اش كنيم ،گفتند ما و شما ندارد ،؟مهم اين است كه ساخته شود.گفتند فردا پس فردا سيل آدم از دور و نزديك سرازير مي شود اينجا ،آن وقت نمي گويند حاشا به غيرتِ كوي پرياني ها كه عرضه نداشته اند يك حصار بلوكي ناقابل بكشند دور حاجت كده شان ؟ گفتند تازه اين كه چيزي نيست ،فكرهاي بهتري هم براي اش داريم.»

 مي گويد : « گفتم پس لا اقل پول بلوك و مصالح اش را بايد باهاتان حساب كنم.»

 مي گويد : « من هم بيكار ننشستم.رفتم راسته ي سنگ تراش ها ،سفارش دادم يك سنگِ قبرِ خوش تراش و آبرو مند براي اش بسازند.بحث اسم اش كه شد ،پيرعامو گفت بگو بنويسند "غريبه". براي تاريخ وفات هم نشستيم فكر كرديم و حساب كرديم كه دقيق باشد.»

 حيات مي گويد : « با حساب و كتابي كه زن فرج با دانه ها و يكي ديگر از زن ها با عادات زنانه اش كرد ديديم يك روز اشتباه كرده ايم اما كار از كار گذشته و سنگ آماده شده بود.پيرعامو گفت يك روز كمتر يا بيشتر مشكلي ندارد ،مهم اين است كه تاريخ واقعي اش را خودِ اهالي مي دانند.»

 عمو يداله مي گويد : « روزي كه سنگ قبر را كار گذاشتيم ،فرج پاي تپه ،دو گوسفند پروار زمين زد و گوشت شان را خانه به خانه پخش كرد بين اهالي.»

مي گويد : « گمان كنم اول از همه حيات بود كه گفت حالا كه درست و حسابي شكل حاجت كده گرفته ،حيف نيست متولي نداشته باشد ؟ فكرش را كه كرديم ديديم راست مي گويد.حالا كه قرار بود از جاهاي ديگر هم بيايند زيارت ،بايد كسي باشد كه از جلوي شان بلند شود ،پُرسايشي اگر داشتند جواب شان را بدهد.»

فرج مي گويد : « همه ي اينها به كنار ،گفتم حالا كه دانه هاي اين درخت اين همه با ارزش اند ،نمي شود كه همين طور بي حساب و كتاب هر كسي خاست ازشان بِكَنَد.پيرعامو گفت فردا روز تمام بشوند از كجا معلوم دوباره درخت از آنها بگيرد به خودش !؟»

 عمو يداله مي گويد : « البته حرف اش حق بود.همه حق داشتند دانه بردارند و حاجت بخاهند.به خصوص خودِ اهالي.»

حيات مي گويد : « يداله گفت "پيرعامو" ديديم راست مي گويد ،چه كسي بهتر از او.هم آدم دنيا ديده اي بود هم پاك و مورد اعتماد همه.كس و كاري هم كه نداشت.وقتي گفتيم اش ،قبول كرد.گفت هر چه شما بگوييد.»

عمو يداله مي گويد : « قرار شد حساب و كتاب دانه ها و امور آنجا كُلَّن دست خودش باشد.خوراك اش را هم گفتيم هر روز به عهده ي يك خانه ،ببرند آنجا تحويل اش بدهند.دانه ها را هم گفتيم هر جور خودش صلاح مي داند قسمت كند.»

حيات مي گويد : « هر كس مي رفت زيارت ،پيرعامو يك دانه مي گذاشت كف دست اش.پيرعامو گفت يك صندوق هم بايد بگذاريم كه اگر كسي نذري ،خيراتي ،صدقه اي چيزي داشت بيندازد توي اش.گفت آخر سر هم خرج خودِ حاجت كده اش مي كنيم.»

 عمو يداله مي گويد : « خداوند بيامرزدش پيرعامو را ،وجودش غنيمتي بود براي همه مان.هميشه پيشقدم امورات خير بود.وقتي كاري از كسي برنمي آمد يا فكركسي به جايي قد نمي داد ،مشكل گشا مي شد.»

حيات مي گويد : « رنگ زندگي مان عوض شده بود.اهالي محل بيشتر از هميشه چسبيده بودند به زندگي شان.دل شان هم كه مي گرفت ،مي رفتند از لبِ رودخانه ،به ياد غريبه ،سطلي يا كاسه اي آب برمي داشتند و از همان راهي كه او رفته بود ،مي بردند حاجت كده و باهاش سنگ قبرش را مي شستند.»...

فرج مي گويد : « زن ام به حساب خودش پا گذاشته بود توي هفتمين ماه ،اما وضع شكم اش طوري بود كه زن هاي در و همسايه مي گفتند اشتباه مي كند ،با اين شكم بايد پا به ماه باشد.بيچاره زن ام چيزي نمي گفت.شرم اش مي شد ،فقط زرد خند تحويل شان مي داد.مي گفتند از بس هوف و هوس داشته ،حساب كار از دست اش در رفته ،بعد هم سر به سرش مي گذاشتند و مي خنديدند.»

 مي گويد : « همه جور حرفي مي زدند.مي گفتند لابد بيشتر از يكي است.حتا با هم شرط هم بسته بودند.بعضي وقت ها هم به گوش مان مي خورد كه زن فلاني گفته خدا بدهد شانس.كاش ما هم به واسطه ي درختي چيزي بار برمي داشتيم.»

 مي گويد : « زن بيچاره ام حرص مي خورد از حرف هاي شان.دم به دم اسفند دود مي كرد و مي گفت آخرش چشم اين خير نديده ها بلايي سرِ بچه اش مي آورد.از خانه بيرون نمي رفت كه كمتر جلوي چشم شان باشد.اما زن جماعت براي سرك كشيدن به زندگي اين و آن هميشه بهانه هايي دارند ؛ حالا شده به واسطه ي كاسه آشي كه مي برند درِ خانه ي طرف.»...

مي گويند نرسيده به ماه هشتم بارش چنان سنگين مي شود كه ديگر حتا نمي تواند از جاي اش بلند شود.زمين گيرِ زمين گير مي شود.

 فرج خودش مي گويد : « گفتم اش اقلن برويم به دكتري چيزي نشان ات بدهم شايد دارويي چيزي بدهند.گفت اگر دكترها چيزي سرشان مي شد  اين همه سال كاري مي كردند آرزو به دل نماند كه حالا به قول خودش هر كس و ناكسي ليچاري بارش كند.گفت خودش داده ،خودش هم نگه دارشان است.»

 مي گويد : « هر روز دردش هم بيشتر مي شد.» ...

از قراري كه مي گويند درست روزي كه وارد ماه هشتم مي شود حال و روزش وخيم تر از هميشه مي شود.

 عمو يداله مي گويد : « فرج كه به ما چيزي نمي گفت ،وقتي هم از در و همسايه شنيديم ديگر كار از كار گذشته بود.»

 فرج مي گويد : « خيلي وقت بود چيزي نمي خورد.به زور هم كه به خوردش مي دادم قِي اش مي كرد.فقط كاسه پشت كاسه آب مي خورد.شب دَبِّه ي آب را مي گذاشتم بالاي سرش.از ماه سوم به بعد مدام درد داشت.مي گفت لامصب درون اش را چنگ مي زند.مي گفت انگار ذره ذره دارد از درون مي خوردش.»

 فرج مي گويد : « براي يك مرد چيزي بدتر از اين نيست كه زن اش جلوي چشم اش با مرگ دست و پنجه نرم كند و كاري هم ازش برنيايد.»

مي گويد : « نفس اش دم به دم گير مي كرد توي سينه اش.مي گفت دارد خفه مي شود.ديدم نمي شود دست گذاشت روي دست و هيچ كار نكرد.گفتم ببرم اش مريضخانه.گفت نه ،ببرم حاجت كده.»

مي گويد : « زن يداله خدا خيرش بدهد ،كمك كرد زير بغل اش را گرفتيم و برديم اش پاي تپه.گفت از مسير غريبه برويم.برديم اش لبِ رودخانه.يك كاسه آب هم برداشتيم.گفت ول اش كنيم ،مي خاهد با پاي خودش برود از تپه بالا.دور و نزديك حواس مان بهش بود كه نخورد زمين.»

 زنِ يداله مي گويد : « به زحمت قدم برمي داشت.رنگ به چهره اش نمانده بود.»

 مي گويد : « وسط راه افتاد.دويديم طرف اش.گفت آب ،كاسه را آقا فرج گرفت جلوي دهان اش ، نخورد.گفت اين كه مال غريبه است.»

 فرج مي گويد : « زنِ يداله را گذاشتم پيش اش و خودم دويدم پايين ،سمت رودخانه.»

 مي گويد : « وقتي برگشتم تمام كرده بود.داد و هوار كه كردم همه جمع شدند.يكي از زن ها گفت برويد سراغ ماهي بانو.يكي ديگرشان گفت دير مي شود ، تا شما ببريدش خانه من ننه طاووس را خبر مي كنم.»

 حيات مي گويد : « ماهي بانو قابله اي بود كه همه كار ازش برمي آمد.مال محله ي پايين رودخانه بود.ننه طاووس هم وَر دستِ همو چيزهايي آموخته بود.»

 مي گويد : « گفتيم حالا كه به هر صورت زن بيچاره همه چيزش را گذاشت پاي اين شكم ،بچه را در بياوريم شايد زنده ماند و يادگارش شد.» فرج مي گويد : « وقتي برديم اش خانه ،ننه طاووس وسايل اش را هم آماده كرده بود.گفت يكي از زن ها بماند وَر دستِ اش باقي خلوت اش كنيم.زنِ يداله خدا عوض اش بدهد ماند پيش اش ،بقيه آمديم بيرون.»

 زنِ يداله مي گويد : « ننه طاووس لباس هاي اش را جر داد و از تن اش كه هنوز گرم بود درآورد.گفت يك دست ام را بگذارم زيرِ گردن اش ،با دست ديگر حلق اش را باز نگه دارم.»

 مي گويد : « تيغ را كه توي دست اش ديدم چشم هاي ام را بستم.خيلي زود بوي گندي خورد به دماغ ام اما چشم باز نكردم تا وقتي كه ننه طاووس گفت پناه بر خدا...»

مي گويد : « با صلواتِ زيرِ لبي چشم هاي ام را باز كردم.همه جا يك چيز زرد رنگ عين زردآلو گنديده پخش شده بود.ننه طاووس گفت اين تو كه چيزي نيست.ديگر نتوانستم جلوي خودم را بگيرم و بالا آوردم.ننه طاووس چنگ زد توي دل و روده اش.فرار كردم بيرون.زن ها و مردهاي پشت در از بوي بد افتادند به سرفه.طوري عُق مي زدم كه دل و روده ام مي خاست از گلوي ام بريزد بيرون.يكي دو نفري از زن ها سرك كشيدند داخل.»

 زنِ حيات مي گويد : « ننه طاووس با هر دو تا دست اش چيزي را از توي زردابِ شكم گرفته بود.وقتي مي كشيدش تنِ بي جانِ آن ننه مُرده باهاش كشيده مي شد.گفت چرا ايستاديد تماشا ؟ نگه اش داريد ببينم چي چي است.دو نفري جسد را محكم گرفتيم.»

مي گويد : « ننه طاووس با هر دو دست گرفته بودش.جوري زور مي زد و مي كشيدش كه رگ هاي ريزِ روي پيشاني اش بلند شده بودند.»

 مي گويد : « آخرش هم وقتي توانست از جا درش بياورد كه يك پاي اش را گذاشت روي رانِ جسد.»

عمو يداله مي گويد : « توي دست هاي ننه طاووس بود وقتي آمد بيرون از اتاق.»

مي گويد : « ريخت اش توي پاتيلي كه دمِ دست بود.مثل ريشه بود.يك توده ريشه ي زردِ پيچ در پيچ كه خوني بود و يك سرِ جوانه مانند هم يك طرف اش بود.ننه طاووس گفت اينجاي اش رفته بود سمت سينه و حلق.سرِ جوانه مانندش را مي گفت كه انگار خاسته بود از دهان اش بزند بيرون.گفت گمان نمي كند ماهي بانو هم تا حالا چنين غضبي ديده باشد.»

 حيات مي گويد : « هر كس با هر چه دمِ دست اش مي آمد دماغ و دهان اش را مي پوشاند. چشم همه مان به ريشه هاي خونيِ توي پاتيل بود.فرج را نگذاشتند برود جسد زن اش را به آن وضع ببيند.»

مي گويد : « گفتم چي بوده و  چي هست بالا خره نمي شود همين طور دست گذاشت روي دست كه.پيرعامو گفت مرض ناجوري بايد باشد ،نبايد خاك اش كنيم.دو نفر ببرند پشت تپه دور از محل آتش اش بزنند.جسد را نمي گفت ،توده ي ريشه را مي گفت كه هنوز جا به جاي ا ش عينِ رگِ بُريده مي پريد. گفت زن ها هم جنازه را بپيچند توي پتويي چيزي ،آماده اش كنند براي خاك سپاري.گفت بقيه ي مردها هم پشت سرِ او برويم.»

عمو يداله مي گويد : « حيات و يك نفر ديگر كه حالا خاطرم نيست توده را همان طور با پاتيل برداشتند بردند.من و پيرعامو و چند نفر ديگر هم رفتيم سمت تپه و درخت.فرج و بقيه هم ماندند همان جا دمِ خانه ،كه وقتي جنازه حاضر شد ببرندش سمت قبرستان.»

 حيات مي گويد : « سرِ راه يك بطري نفت هم برداشتيم.» عمو يداله مي گويد : « بيل برداشتيم و كلنگ.پيرعامو گفت طناب هم لازم مان مي شود.»

 حيات مي گويد : « يك عالمه هيمه و آت و آشغال هاي ديگر كُپه كرديم ،روي اش.نفت را خالي كرديم روي شان و كبريت كشيديم.»

 عمو يداله مي گويد : « رسيده نرسيده ، با بيل و كلنگ افتاديم به جانِ حصار بلوكي و درخت.پاي درخت را پيرعامو كند.طناب رابستيم به تنه اش و با هم كشيديم.»

 حيات مي گويد : « آتش به توده ي ريشه ها كه رسيد ،شعله اش ارغواني شد و سركش.كنار كشيديم.از توي اش صداي ضجه مي آمد. شبيه آنچه شب ها از سمت تپه مي شنيديم.»

 عمو يداله مي گويد : « بار سوم كه زور زديم از ريشه كنده شد.ريشه اش چيزي بود مثل هماني كه از شكم زنِ بي نواي فرج درآورده بودند.» مي گويد : « همه ي ريشه اش را نتوانستيم دربياوريم.همين طوري لاكردار از زيرِ زمين همه طرفي رفته بود.»

 حيات مي گويد : « آنقدر مانديم كه خاموش شد و مطمعن شديم خاكستر شده اند.خاكستر را هم به دستور پيرعامو برديم ريختيم توي رودخانه و رفتيم سمت قبرستان كه برسيم به خاكسپاري...»

عمو يداله مي گويد : « زنِ فرج اولين قرباني بود اما آخري اش نبود.»

 حيات مي گويد : « گريبانِ خيلي هاي ديگر را هم گرفت ؛ زن، مرد، كوچك، بزرگ...»

 فرج مي گويد : « اينها به جهنم، بدتر از همه، اين خاك است كه انگار خلاصي ندارد از اين هرزه ريشه ها.»

 مي گويد : « كاش ما هم مثل تو اين همه سال نبوديم و خيلي چيزها را نمي ديديم...» ...

 

كـرم رضـا دريـكـونـدي(تـاج مـهـر)

 بيست و دو روز پس از پاييز 86

نوشته شده در چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 13:9 توسط تاج مهر| |


Design By : Night Skin