سایه های مفرغی
نوشته های برزخی
مثل يك روز تعطيل مرد كه مي آيد توي خانه، سلام نمي كند. با هر دو دست موهاي اش را روي سر مالش مي دهد: - خيلي عجيب است! كمي مكث مي كند : - هر چي فكر مي كنم نمي دانم واسه ي چي رفتم بيرون! زن چيزي نمي گويد.فقط چشمهايش را مي بندد.مرد يك دستش را از توي بارانيِ سفيدش بيرون مي آورد: - بيرون همه جا خلوت است!! مثلِ يك روز تعطيل! باراني را از روي دستِ ديگرش مي كشد و آويزان مي كند به ميخي كه دَمِ در است: - آخرش فقط يك روزنامه گرفتم، بيشتر به خاطر اين كه بيرون رفتنم بيخودي نباشد زن مي نشيند روي صندليِ راحتي و سرش را مي گذارد كفِ هر دو تا دستش.مرد مي گويد: - پول همراهم نبود. جالب اين كه روزنامه فروش اصلن ازم پول نخواست. حتا منتظر نشد دست توي جيب كنم.ولي قيافه اش خيلي آشنا بود، همه اش فكر مي كنم يك جايي ديده امش! زن سرش را بلند مي كند و به پُشتي صندلي تكيه مي دهد. مرد دوباره جيب هاي شلوارش را مي گردد: - تو كيف پول من را نديدي؟ به دور و برش نگاه مي كند. زن تكاني به خودش مي دهد تا صندلي راحتي عقب و جلو كند. مرد روزنامه را از جيب باراني مي كشد بيرون و همانطور لوله نگاهش مي كند: - ” سمرلاند ” ! تا حالا نديده بودم! اولين شماره اش هم نيست پوزخندمي زند: چه جالب! قيمت هم روش نيست روزنامه را پَرت مي كند روي عسليِ بيضي شكلِ وسطِ اطاق: - برگشتني پياده آمدم. نمي داني چه باران خوشگلي دارد مي آيد.. اصلن دوست نداشتم برسم خانه زن به بارانيِ آويزان نگاه مي كند. مرد شال گردنِ خاكستري اش را مي اندازد روي باراني: - قرص ات را خوردي ؟ زن همانطور كه به باراني نگاه مي كند سرش را به علامت ” نه ” تكان مي دهد. مرد نگاهش مي كند: - چيزي شده ؟ زن چشم هايش را مي بندد. مي پرسد: - الان هم دارد باران مي آيد؟! مرد به پنجره ي بسته نگاه مي كند كه هيچ بخاري رويش نيست: - مي خواهي ببرمت دكتر ؟ زن با نوك پا بدنش را به عقب هُل مي دهد كه صندلي از حركت نايستد: - چتر كه با خودت نبرده بودي ؟ مرد مي گويد: - تو كه مي داني من از چتر بَدَم مي آيد زن چشم هايش را باز مي كند: - مطمئني برگشتني پياده آمدي؟! مرد جلوي صندليِ زن زانو مي زند: - تو حال ات خوبه ؟ - نمي دانم، خودم هم نمي دانم! مرد دسته هاي صندلي را مي گيرد كه تكان نخورد: - داري هذيون مي گويي! زن نفس عميق مي كشد. مرد با دست چانه ي زن را مي گيرد: - باز خيال بَرت داشته؟ زن كه چشم هايش را مي بندد دو قطره اشك از زير پلك هايش در مي روند و شُرّه مي كنند پايين: - نمي دانم! نمي دانم! هيچي نمي دانم مرد با نوك انگشتهايش خيسيِ صورتِ زن را مي كشد روي گونه هاي گُل انداخته اش: - باز چشم ام را دور ديدي رفتي سراغ آن كتابها؟ مگر دكتر نگفت نبايد ذهن ات خسته شود؟ زن از روي صندلي خودش را مي كشد جلو: - كتاب؟! كدام كتابها؟ مرد گيج و مَنگ چيزي نمي گويد، فقط سرش را كَج مي كند و نفس عميق مي كشد. زن دست بردار نيست: - دكتر اين را گفت؟ من چه جور كتابهايي مي خواندم؟ تو چيزي يادت هست؟ مرد پلك هايش را روي هم فشار مي دهد: - يعني تو كتاب نمي خواندي؟ زن مي گويد: - خودت الان گفتي! مرد يك دست اش را بلا تكليف، كنار صورتش، توي هوا تكان مي دهد: - حالا من يك چيزي از دهان ام درآمد تو چرا گير دادي؟ - ولي آخر همينجوري كه نمي شود چيزي گفت! مرد دست مي كند توي موهايش: - گفتم كه، از...اصلن معلوم هست چي مي گويي؟ زن از روي صندلي بلند مي شود: - خودت بگو؟ مرد كه نگاهش مي كند ادامه مي دهد: - من الان بيدارم يا دارم خواب مي بينم؟ مرد آرنجِ چپش را تكيه مي دهد روي دسته ي صندلي خالي: - ببين عزيز من... زن با صداي بلند تر ي حرفش را قطع مي كند: - فقط به من جواب بده ! مرد سرش را تكان مي دهد: - خُب البته كه بيداري، اما...اما اصلن معلوم نيست راجع به چي داري حرف مي زني زن موهاي لَخت و سياهش را پشت گوش هايش نگه مي دارد و قدم مي زند تا كنار درِ ورودي. برمي گردد و به مرد نگاه مي كند: - مگر نمي گويي بيرون دارد باران مي آيد؟ مرد از كنار صندلي بلند مي شود: يك چيز را چند دفعه مي پرسي؟ زن بارانيِ سفيد را از روي ميخ برمي دارد. شال مي افتد كف اطاق: - كه باران مي آمد و تو هم قدم زدي؟ مرد نگاه نمي كند. نفس عميق مي كشد. زن تا پيش مرد قدم مي زند: - چرا باراني ات خيس نشده؟! مرد تُند برمي گردد و خيره به باراني نگاه مي كند. زن باراني را پرت مي كند توي بغل مرد: - نِگاهش كُن! خيس نشده! مرد يك نگاه به باراني مي اندازد و يك نگاه به زن، بعد مثل مترسك سينه به سينه ي خودش نگه اش مي دارد. با دست همه جايش را خوب لمس مي كند. زن مي گويد: - تو كه نمي خواهي بگويي لابد خشك شده؟ مرد انگار با نگاهش همين سئوال را مي پرسد. زن بلا فاصله ادامه مي دهد: - نه! يعني حواسم بود، از اول كه آمدي خانه همينجوري بود مرد پا تند مي كند و خودش را مي رساند كنار پنجره.بازش مي كند. باران آرام و يكنواخت مي بارد. مرد اول به زن نگاه مي كند بعد به باراني. پرتش مي كند سمتِ در، همانجا كه به ميخ آويزانش كرده بود: - اينه هاش ! دارد مي بارد، ببين! ببين!... به پنجره اشاره مي كند. زن مي گويد: - حالا هم فكر مي كني هذيان مي بافم؟ مردمك چشم هاي مرد گُشاد مي شوند. دستش رو به پنجره و باران، توي هوا مي ماند. زن با اعتماد به نفس بيشتري مي گويد: - حالا مي گويي قضيه ي كتابها چيه كه گفتي؟ مرد با كَفِ دست هايش صورتش را مي پوشاند. زن از خير سئوال مي گذرد: - بيرون چه خبر بود ؟ منظورم... اما نمي دانست دقيقن چه بايد بگويد. مرد دست هايش را مي كشاند بالا، بيخ موهايش: - داريم خواب مي بينيم! سرش را تند برمي گرداند طرف زن: - خواب مي بينيم!؟ مُشت راستش را مي كوبد كف دست چپش و مي آيد كنار زن: - بزن! بزن توي صورتم! زن نمي زند. - گفتم بزن! زن به دست خودش نگاه مي كند و صورت استخواني مرد؛ - چرا معطلي؟ محكم بزن! دست زن از صورت لاغر مرد عبور مي كند. دوباره امتحان مي كند. مرد سرش را مي گيرد و در جا دور خودش مي چرخد. آنقدر كه تعادلش را از دست مي دهد و مي اُفتد كفِ اتاق. زن آرام قدم مي زند و مي گويد: - قبل از اينكه بيايي چشمهايم را باز كردم. خسته بودم.خيلي، بدنم سنگين بود. احساس مي كردم از يك جاي خيلي تنگ مجبور شده ام رد بشوم. الان هم هنوز يك خُرده همينطوري ام قبل از اينكه زن بپرسد:” تو چي ” مرد با سر حرف هايش را تاييد مي كند. زن ادامه مي دهد: - بعد نمي دانم چي شد كه هوس چايي كردم. تا خواستم بلند شَوم چشمم افتاد به ليوانِ چايي كه روي عسلي بود. تازه دَمِ تازه دَم. فكر كردم تو درست كردي. صدايت زدم. نبودي. رفتم توي آشپزخانه. كِتري و قوري خالي بود. گفتم لابد ريختي توي فلاسك. اما نه، فلاسك هم خالي بود. تا فكر كردم واسه ي تو هم چايي درست كنم ديدم يك ليوان چاي ديگه هم روي ميزِ آشپزخانه است. داشت اَزَش بُخار بلند مي شد. فكر كردم خانه هستي و داري سر به سرم مي گذاري. چاي را آوردم گذاشتم روي عسلي. مال خودم را خوردم. منتظر شدم بيايي بيرون و شوخي را تمامش كني از روي عسلي ليوان چاي را برداشت و به مرد نشان داد: - مي بيني؟ هنو ز گَرمِ گَرم است! خيلي وقت است همينجور مانده مرد آرام خودش را جمع و جور مي كند و به بخار چاي نگاه مي كند. بدنش مي لرزد. زن ليوان را مي گذارد روي ميز،سمتِ مرد: - بخور، حال ات بهتر مي شود مرد با صداي گرفته و لرزاني مي گويد: - تو جايي ت درد نمي كند؟ موهاي زن از پشت يكي از گوش هايش رها مي شوند. با انگشت به حالت اول بَرِشان مي گرداند و مي گويد: - درد كه نه! فقط خسته ام. مثل وقتي كه كوه مي رفتيم كمي مكث مي كند و مي پرسد: - اول گفتي قُرص..، قرص هايم را خوردم يا نه! حالا هم مي گويي جاييم درد مي كند يا نه! مگر من چيزيم بوده؟ مرد چيزي نمي گويد. زن مي گويد: - تو چيزي يادت هست؟ - نمي دانم، گيج شده ام!...حتمن يك چيزي بوده كه من هم... از جايش بلند مي شود: - بايد يك كاري بكنيم - ولي آخر چه كار؟ ما كه هنوز نمي دانيم چي شده! به آيينه قَدي گوشه ي اتاق نگاه مي كند كه حاشيه اش آبي رنگ است: - نكند...! مكث مي كند: - چطوري بگويم؟! يعني...! مرد دستش را توي هوا، جلوي صورتش تكان مي دهد: - نه، نه !... ما فقط يك كم حال مان خوب نيست! مي رود سمت تلفن. گوشي را بر مي دارد: - اين هم كه قطع شده! گوشي را توي هوا ول مي كند تا محكم بيفتد سر جايش: - لعنتي... ! زن دست هايش را از بدنش جدا مي كند: - اتفاقن من احساس مي كنم از هميشه بهترم، فقط يك كم ... مرد برمي گردد و به زن نگاه مي كند: - ولي تو قرص هايت را نخوردي. آره، تو بايد قرص بخوري! زن بلند مي خندد: - ولي من كه چيزيم نيست. مي بيني كه؟ - ولي من يادم هست تو قرص مي خوردي، مريض بودي. يادت رفته؟! زن حرف را عوض مي كند: - اگر برويم جلوي آينه مي تونيم خودمان را توي اش ببينيم؟ - معلوم است! چرا نبايد بتوانيم؟ - توي يك كتابي خواندم كه وقتي... مرد حرفش را قطع مي كند: - ديدي؟ ديدي حق با من بود؟ خودت هم يادت هست كه كتاب خواندي! - مگر تو هيچ نخواندي؟ مرد حرف را عوض مي كند: - يك كم فكر كني مريضي ات هم يادت مي آيد زن مي گويد: - تو مي تواني امتحان كني؟ بعد از مكث كوتاهي خيالش كه راحت مي شود مرد گوش مي كند ادامه مي دهد: - منظورم آينه است، مي تواني بروي خودت را از توي اش نگاه كني؟ مرد اَخم مي كند و طَفره مي رود: - الا ن موقع اين حرفهاست؟ زن وقتي مي بيند مرد زير بار نمي رود كوتاه مي آيد: - اصلن اينها را وِلش كن. بيا فكر كنيم شايد يك چيزهايي يادمان بيايد. - چه جوري؟ - قبل از اينكه بيايي، يك چيزهايي داشت يادم مي آمد مرد شانه هاي زن را مي گيرد و تكانشان مي دهد: - چي؟ چي يادت آمد؟ - خُب چه جوري بگويم؟! مي داني !...اصلن ولش كن! - حرف ات را بزن، چي يادت آمد؟ زن اين دست آن دست مي كند. - بگو ديگر؟ زن خودش را از بين دست هاي مرد مي كشاند بيرون و مي نشيند روي مُبل دو نفره: - من فكر مي كنم ما با هم حرفمان شده بود. سرش را بلند مي كند: - نپرس كي؟ يا واسه ي چي؟ چون اصلن يادم نمي آيد مرد مي نشيند روي مُبل، كنار زن و پايش را تكان مي دهد. روزنامه را از روي ميز برمي دارد و نگاهش مي كند: - تاريخ هم ندارد!! زن روزنامه را از دست مرد مي قاپد: - جدول! داشتيم جدول حَل مي كرديم! مرد كمي فكر مي كند، بعد مي خندد و بِشكَن مي زند: - آره! جدول! جدول حل مي كرديم! از جايش بلند مي شود و مي رود سمتِ در. باراني را از روي زمين برمي دارد - دنبال چي مي گردي؟ - مداد، خودكار يا هر چيز ديگري كه بشود باهاش جدول حل كرد دو تا كاغذ از توي جيب باراني بيرون مي آورد. زن مي گويد: - ايناهاش، اينجاست از روي ميز بَرَش مي دارد و به مرد نشانش مي دهد. مرد از كاغذها چشم برنمي دارد. قدم مي زند و سرِ جاي قبلي اش مي نشيند. زن مي پرسد: - چي هستند؟ - بليط، بليطِ قطار. قرار بوده جايي برويم؟! - مال ماست؟ مرد با سر تاييد مي كند: - به اسم خودمان است. ولي ما كه... - تاريخ اش مال كِي است؟ واسه كجاست؟ - ننوشته، تاريخ هم ندارد! زن بليط ها را مي گيرد و مي گذارد روي ميز، زير روزنامه. چشم هايش را مي بندد و مي گويد: - تو اسم زن بهرام گور يادت بود مرد مُرَدَد لبخند مي زند و پلك هايش را مي گذارد روي هم: - آره، آره، ولي تو زير بار نمي رفتي تا وقتي كه سه حرفش درآمد - عوضش من بودم كه مي دانستم راهزن اسطوره اي يونان اسمش كي بود - اين به آن در... - نخير هم، اين خبرها نيست. مال تو فقط پنج حرف بود، اما مال من نُه حرفي بود - داري جِر مي زني ها! چهار حرفش كه از قبل معلوم شده بود - يك خانه اش هم سفيد مي ماند عمرن اگر مي دانستي چيه! - فقط دو خانه مانده بود كه همه اش را حل كنيم زن چشم هايش را باز مي كند: - سئوال اش يادت مانده چي بود؟ مرد هم چشم هايش را باز مي كند: - نه! چيزي يادم نيست اين را كه مي گويد نفسِ عميق مي كشد. زن كه نمي خواهد ساكت بمانند مي گويد: - پس مسابقه مي دهيم! هر كي يادش آمد سئوال ها چي بوده، برنده است مرد لبخند مي زند و تظاهر مي كند كه دارد به پيشنهاد زن فكر مي كند. بعد مي گويد: - جايزه اش چيه آنوقت؟ زن كمي فكر مي كند و مي گويد: - هر كي بازنده شد بايد بِرود جلوي آينه، خودش را نگاه كند! مرد چشم هايش را مي بندد. زن چشم هايش را مي بندد. كرم رضا دريكوندي (تاج مهر) 42 روز پس از پاييز84
| Design By : Night Skin |


